اینقدر دیدن صحنه های خیابان آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم. اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از آنها بود.
پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ... نمی دانم. به راهم ادامه دادم.









