تبليغاتX
ماندگار

یادتان می آید در کشمکش های کارتن تام و جری، وقتی جری رد می شد، تام آن را شکل سوسیس می دید؟

با خودم فکر می کنم که نگاه یک نفر به طرف مقابلش دقیقا همین طور است. آن را همان طوری که دوست دارد و آرزو می کند، می بیند. وقتي طرفين از جنس مخالف باشند، در بهترین حالت صحبت از دوست داشتن و عشق به میان می آید، اما نگاه، همچنان آب زیرکاهانه –از نوع مثبت يا منفي- است. در این صورت عاشق، معشوق را به شکل یک عکس رادیولوژی، با تمام چیزهایی که دلش می خواهد، می بیند. به همه آنها –یا حتی بخشی از آنها- که دست پیدا کرد، می زند زیر همه عشق اش. و اغلب چیزهایی که در این عکس رادیولوژی دیده می شود، شامل زیبایی ها و مادیات و این جور چیزهاست؛ که اگر ویژگی هایی واقعی در آن دیده می شد، شاید عمر اين ارتباط ها اینقدر کوتاه نبود. وقتي خواسته هاي نفساني پا به عرصه عشق و دوست داشتن مي گذارد، همه چيز را با منجلاب يكسان مي كند.

برای همین معتقدم که امروزه وجود هر چیزی به نام عشق و یا دوست داشتن، تنها دروغی است از نوع محض! که آدم ها خودشان را به شدت درگیر آن کرده اند و مثل همه دروغ های دیگر، واقعیت ها را می بینند و از آنها فرار می کنند.

پي نوشت: اين روزها دوباره فيلم علي سنتوري را ديدم و دوباره كلي فكر در ذهنم زنده شد.

پي نوشت2: اگر اين يادداشت خيلي بي سر و ته است، شايد دليلش اين باشد كه گزيده اي از يك تحليل شخصي است و كلي هم سانسور دارد!

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 9:49 |

1) خدایا، قرار بده ترس از خودت را در وجود من، به گونه ای که گویا تو را می بینم و خوشبختم کن به تقوای خود و بدبختم مگردان به نافرمانیت و خیر و برکت برایم مقدر کن تا که دوست نداشته باشم چیزی را که تو دور انداخته ای.

خدایا، قرار ده بی نیازی در نفسم، و یقین در دلم و اخلاص در کردارم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام بده به اعضایم و گوش و چشمم به فرمانم قرار ده و یاورم باش.

خدایا، برطرف کن گرفتاریم و بپوش عیبم و بیامرز خطایم را و دور کن شیطانم را...

(گزیده ای از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه)

2) از مجموعه اقوال و احوال عارفان بر می آید که ایشان برای انسان دو گونه «عید» قائل بوده اند:

عید اول هنگامی است که آدمی خود را برای «قربانی شدن» آماده می کند. «قربان» شدن عین عید قربان اوست.

عید دوم هنگامی است که تلخکام از ناکامی های فراق، چشم به راه صبح کامیابی و وصال باشد، فرا رسیدن بامداد وصل در رسیدن عید اوست.

از نظر مولوی «عید» مفهوم اول را دارد:

دشمن خویشم و یار آنکه ما را می کشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد...

خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

(سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در مسجد امام صادق(ع)، شب عید فطر 1413)

3) گوش دار ای خاک نشین از این پیر که از آسمان آمده؛ از آسمانی فرتر از آسمان ستارگان.از او که با طواف تسبیحی همه کهکشان های دور همراه بوده است و در همه ستاره های دور زیسته، از او که در همه تنهایی ها حضور داشته و در همه اعصار. از هزاران سال پیش، همه آنان که چون تو بر این خاک زیسته اند و مرده اند؛ حال آنکه مرگ خود را باور نمی داشته اند. تو نیز خواهی مرد و از مرگ تو هزاران سال خواهد گذشت و دیگر کسی تو را به یاد نخواهد آورد، جز خاک که عرفات حضور آسمانی توست.

ای خاک نشین، در جستجوی جاودانگی سرگردانی بس است؛ او همانجاست که تو هرگز باور نمی کنی... در مرگ. باور کن!

(نامه ای منتشر نشده از شهید آوینی)

پی نوشت1: می گویند پدر ما، آدم را نیز شیطان با آرزوی جاودانگی فریفته است و من باور می کنم. من هم در درونم آن فریب را باز می یابم. دلم می خواست در صحرای عرفات باشم، پیش از آنکه آدم هبوط کرده باشد. در کنار آدم... وقتی که خود را روی زمین یافت، تنهای تنها.

پی نوشت 2: جلال آل احمد در منی می گوید: «می دانستم که در چنان شبی باید سپیده دم را در تامل دریافت و به تفکر دید و بعد روشن شد؛ همچنان که دنیا روشن می شود. اما درست همچون آن پیرزن که چهل روز درِ خانه اش را به انتظار زیارت خضر روسفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگی و سرما و بی خوابی چنان کلافه ام کرده بود که حتی نمی خواستم برخیزم، تا در تاریکی به درون خویش نظاره ای کنم. که خویش و بیگانه سخت در هم بودند و مرزها نامشخص.... در این سفر مدام از این "میقات" به آن "میقات" می روی، اما "وقت" چنان بی معنی است که حد ندارد.»

پی نوشت3: حال و احوال ما برای قربانی شدن آماده است؟ در این روزها در دعاهایتان ما را هم فراموش نکنید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 13:0 |

در اتوبوس نشسته ام. در ترافيك وحشتناك اتوبان چمران. به اين فكر مي كنم كه مي گويند وقت، طلا است. با اتوبوس كه بروم خانه، تقريبا بايد 2 ساعت تمام در ترافيك اعصاب خرد كن سر كنم، هر چه موسيقي دارم گوش كنم و در يك كلام، وقت تلف كنم. اگر با سواري بروم، نيم ساعت بيشتر در راه نيستم، اما بايد هر روز 750 تومان آن هم فقط براي برگشت پياده شوم! و اگر هر روز مسيرم از همين جا باشد، بايد حداقل در ماه 20 هزار تومان هزينه فقط برای برگشت بدهم. اما اگر به لحاظ زماني بخواهم حساب كنم، با يك حساب سرانگشتي براي يك ساعت و نيم صرفه جويي شده، 625 تومان مي پردازم؛ به عبارت ديگر براي هر دقيقه زماني كه به دست آورده ام، تقريبا 7 تومان.

حالا بايد به اين فكر كنم كه از اين دقيقه هاي 7 توماني چطور بايد استفاده كنم كه دستاوردم از آن به اندازه قيمت طلا باشد.

پي نوشت1: از هر نوع پيشنهادي در اين زمينه، به گرمي استقبال مي كنم.

پي نوشت2: اگر اين روزها كمتر به اينجا سر مي زنم، دليلش هيچ چيز نيست، جز مشغله زياد!

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:12 |

 حدود 10 سال است كه 27 آبان را نبايد يادم برود. هميشه دوست دارم اولين نفري باشم كه بهش تبريك مي گويم. براي همين تا چشم باز مي كنم يك اس ام اس بهش مي زنم. قبلاها كه موبايل نداشتيم، صبح اول وقت زنگ مي زدم و با كلي شور و هيجان بهش مي گفتم: تولدت مبارك!

برايمان عادي شده بود كه 27 آبان ها من زنگ بزنم و 26 روز بعدش هم او به من. حالا امسال 27 ابان من تولد 26 سالگيش را بهش تبريك گفتم و منتظرم 26 روز بعد، او تولد 27 سالگي من را يادش نرفته باشد!

اميدوارم هميشه به اندازه ۱۰ به توان خيلي زياد در شادي هم شريك باشيم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 10:57 |

وقتی دریا جزر می شود...

وقتی خیره می شوی به آن نقطه نورانی...

وقتی دلت می خواهد حالت بهترین باشد...

وقتی...

وقتی که نمی توانم همه چیزش را شرح دهم...

پی نوشت: برای دیدن فوتوبلاگم به اینجا سر بزنید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 8:23 |

اینقدر دیدن صحنه های خیابان آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم. اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از آنها بود.

پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ... نمی دانم. به راهم ادامه دادم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 7:24 |

با جمعي از دوستان دانشگاهي به همراهي يكي از اساتيد عزيز(!) رفته بوديم مركز رايزني ايران. آقاي رايزني در مورد فعاليت هاي اين مركز صحبت مي كرد و اينكه هدفشان از راه اندازي اين مركز در كشورهاي مختلف اشاعه زبان فارسي است و از اين حرف ها. گاهي هم به صحراي كربلا مي زد و از هر دري سخن مي گفت. مثلا مي گفت امام موسي صدر كه ايراني بوده و رفته لبنان، با كارهايي كه كرده نام ايران و ايراني ها را بر سر زبان ها انداخته و كلي تلاش كرده و از اين حرف ها! در همين ميان استاد عزيز ما دستش را بالا برد و از آقاي رايزني پرسيد: ببخشيد آقاي صدر الان زنده هستند؟ ما چطور مي توانيم با ايشان ديداري داشته باشيم و در اين موارد باهاشون صحبت كنيم؟

چشم هايم از حدقه زده بود بيرون و خيلي خودم را كنترل كردم كه بلند نشوم و حرفي به استاد عزيز كه مثلا سال هاست عضو هيئت علمي دانشگاه است و حرف از جبهه و جنگ مي زند و كلي ادعا دارد، نزنم. داشتم شاخ در مي آوردم از اين حرف و هنوز كه هنوز است نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه بهش فكر نكنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:8 |

سفر تقریبا 6 روزه من –که قبلا توصیفش را گفته بودم- از تهران شروع شد به سمت مشهد، آن هم با قطار. این چند وقت اخیر سفر زیاد رفته ام، اما این یکی چیز دیگری بود. فضا با همه حاشیه هایش تاثیر زیادی روی حالم داشت. مدت ها بود خودم را به این خوبی ندیده بودم. ذکر چند نکته از این سفر خالی از لطف نیست؛ هر چند که تکرارش برای من سرشار از نشاط و شادمانی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:7 |

دارد می رود سفر، آن هم یک جای خوب. فقط بهش می گویم برامون دعا کند

می گویم دعا کن دل هامون صاف شه،

نیت هامون درست و

قضاوت هامون بجا.

فکر می کنم اگر همین چند تا اتفاق هم در زندگیمون بیفته برامون کافیه.

شما هم دعا کنید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 8:11 |

دلم نمی خواهد چیزی بگویم جز اینکه مثل ذكر مصيبت خوان ها اول بروم سراغ جمله آخر:

بابت اتفاق هايي كه ديروز افتاد اول شوكه شدم، بعد ناراحت. اما مدت هاست ياد گرفته ام از حرف هاي مردم ناراحت نشوم. فقط از دست شيطان رانده شده پناه بردم به خدايي كه اگر در زندگي ام هيچ چيز هم نداشته باشم، به بزرگي او ايمان دارم و مي دانم كه به همه احوالاتم آگاه است. و متاسف شدم براي ذهن هاي كوچك و محدود و مرده اي كه جز بدبيني و خاله زنك بازي، دل مشغولي ديگري ندارند.

جهت اطلاع عزيزاني كه مسبب اين اتفاق ها بودند بايد بگويم فقط صداي ناس و فلق بود كه ساعت ها در سرم مي پيچيد و قرآني كه روبرويم باز كرده بودم و تكرار مي كردم "از خدا بترسيد كه هر چيزي را اگر آشكار يا پنهان كنيد، خدا بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است."

دوست عزيز، نمي دانم چند بار طول و عرض گاندي را پياده رفتم و برگشتم. نمي دانم چقدر در تاريكي شب در خيابان ها پرسه زدم تا كمي آرام شوم. مهم نيست چطور با وجدانت كنار آمده اي. آن روز مي رسد كه به اشتباهت اعتراف كني، اما حيف كه كار از كار گذشته. حالا بدان و مطمئن باش كه نه از دستت ناراحتم و نه چيزي به دلم مانده؛ آنقدر دلم بزرگ هست كه حرف هايت را ناديده بگيرم. فقط برايت دعا مي كنم... باشد تا رستگار شوي.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 9:27 |

"انگشتر پول عشقه." همین جمله اش کافی است که بروی در بحر کسب و کارش. اسیر فیروزه است و عقیق. عشقش عتیقه است. کلاه شاپو و چین های صورتش نشان می دهد که چقدر از عمرش را صرف دایره عشق کرده. میگویم: یعنی چه که انگشتر پول عشق است؟

با لهجه خاص خودش می گوید: یعنی هر چه که عشقت برایت بیرزد، به همان اندازه برای انگشتر پول می دهی. عشق هم که بها ندارد...

می گویم: پس با این حساب با پولی که برای هر انگشتر می گیری، حسابی اوضاع مالی ات روبه راه است.

می خندد و می گوید: گفتم که جوون، انگشتر پول عشق است... و تو هنوز نمی دونی عشق چیه و بهایش چقدر است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 13:2 |

سلام

من همین حالا از یک سفر ۶ روزه فوق العاده عالی برگشتم. به طوری که ۴ شب پیاپی است که نخوابیده ام، ولی شور سفر من را همچنان سرپا نگه داشته است. چون در حال حاضر امکانات لازم برای نوشتن و درج تصاویر این سفر را ندارم، خواستم اطلاع دهم که به زودی این کار را خواهم کرد.

پی نوشت۱: این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت و به زودی به روز خواهم شد.

پی نوشت۲: برای دیدن فتوبلاگ من می توانید به اینجا مراجعه نمایید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 10:28 |

گفتی که خواب دیده ای می روم مسافرت؛ شاید هم با هم می رویم سفر.

گفتم خیر باشد. خواب سفر همیشه خوب است، رهایی است و آزادی و خلاصی.

حالا دو روز است چمدانم را بسته ام. شاید که امشب صدای سوت قطار را با هم بشنویم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 4:14 |

بوی نان سنگک تازه را که با بوی خاک باران زده و شبنم صبحگاهی ترکیب کنی، می شود طعم و بوی صبحانه ای که ما خوردیم؛ درست همان جا روی تخته سنگ بزرگی که آب رودخانه با شتاب فراوان به اش برخورد می کرد.

این بار طعم ملس تمشک های کوهی را چشیدیم، از سرازیری ها و سربالایی های زیادی بالا رفتیم، بهترین نان و پنیر و گوجه دنیا را خوردیم و روی صخره های بزرگ، زیر آفتاب کوهستان دراز کشیدیم. زندگی را نفس کشیدیم و دوباره تازه شدیم، زنده شدیم؛ تازه تر از قبل.

صدای آب رودخانه و سکوت و عظمت کوه کافی بود تا نخواهیم برگردیم، تا صمیمیت قله را ترجیح بدهیم و بخواهیم که به زندگی دل بدهیم.

پی نوشت: دراز کشیده ام و چشم هایم را از زور نور آفتاب مستقیم بسته ام و دارم به صدای سوز کمانچه استاد گوش می دهم. پلک هایم ناخودآگاه می لرزد. می گویی: "چقدر تندتند نفس می کشی؛ مثل گنجشک." خنده ام می گیرد... مطمئن می شوی که من خوبم و لرزش پلک ها از نور آفتاب است و لاغیر.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:40 |

نهار خورده ایم و اتوبوس در حال حرکت است. خسته شده ام از بس بیرون را تماشا کرده ام. منظره های بیرون با اینکه دیدنی است، اما برایم تکراری شده. خوابم هم نمی برد. چانه ام را تکیه دادم به ساعد دست راستم و دارم از فاصله بین دو صندلی، جلو را نگاه می کنم. همسفر صندلی جلویی کتابش را با طمانینه از کیفش در می آورد و شروع می کند به ورق زدن. انگار متوجه حضور نگاه های خسته من نمی شود. آنقدر ورق می زند تا می رسد به صفحه مورد نظرش. بدون توجه به او، شروع می کنم به خواندن: "او همیشه گرمش است، من همیشه سردم. تابستان که به راستی هوا گرم است، جز این که گلایه کند بسیار گرمش است، کار دیگری نمی کند و از اینکه می بیند من شب ها ژاکت می پوشم کلافه می شود."

سرم را برمی گردانم سمت پنجره؛ بدون اینکه وضعیت نشستنم را تغییر دهم. هوا گرم است. با اینکه اتوبوس کولر دارد، اما جوابگوی گرمای جاده نیست. این چند تا جمله من را به خودش مشغول می کند؛ شاید به عمق همین دره های عمیقی که سمت چپ جاده خودنمایی می کنند. همین دره هایی که پر از درخت و بوته هستند و تا جایی که دیده می شود، مه است و مه و نادیدنی. تناقض همیشه در زندگی بشر حرف اول را می زده. همه مشکلات از همین فکرهای متفاوت شروع می شود. اول اسمش اختلاف نظر است و اختلاف سلیقه، بعد کم کم بزرگ می شود و می شود یک توده ای که در همین دره های عمیق و بزرگ هم جا نمی شود. بعد چون دیگر این توده جای رشد ندارد، مثل خوره می افتد به جان آدم ها و آنها را نابود می کند. دارم سعی می کنم نقیضین را با هم یک جا جمع کنم، خیلی هم با خودم کلنجار می روم. تا چشم کار می کند دره است و مه و درختانی که در هوای مه آلود تصویر مبهمی از آنها دیده می شود. دوباه سرم را برمی گردانم سمت صندلی جلو. همسفر صندلی جلویی هنوز دارد به کتاب خواندنش ادامه می دهد و آنقدر غرق تناقض های این دو نفر است که باز هم متوجه من نمی شود. "وقتی آن قدم زدن کهن مان را در خیابان ناتزیوناله به یادش می آورم، می گوید یادش است. اما می دانم که دروغ می گوید و هیچ چیز یادش نمی ماند. و من گاهی پرسم آیا آن دو نفر، ما بودیم؟ بیست سال پیش در خیابان ناتزیوناله؛ دو شخص مهربان و فروتنی که در آفتاب رو به غروب، صحبت می کردند. که شاید از همه چیز حرف زدند و از هیچ چیز. دو مصاحب دلپذیر. دو جوان روشنفکر در حال قدم زدن. بسیار جوان، بسیار مودب و بسیار حواس پرت. هر یک کاملا آماده قضاوتی خوب برای دیگری، از سر حواس پرتی و هر یک بسیار آماده جدا شدن از دیگری؛ در آن غروب، در آن گوشه خیابان."

اتوبوس همچنان در جاده مه گرفته به راه خودش ادامه می دهد. ترجیح می دهم برگردم و به صندلی خودم تکیه بدهم بی آنکه همسفر صندلی جلوییم متوجه حضور من شود.

توضیح*: تیتر برگرفته از ششمین فصل کتاب فضیلت های ناچیز اثر ناتالیا گینزبورگ است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:29 |

گاهی اتفاق های ساده را که کنار هم بگذاری، برایت می شود یک شادی بی اندازه، یک خوشحالی پیش بینی نشده که درجه و مقیاسی برای اندازه گیری میزان آن وجود ندارد.

گاهی، فقط گاهی که اتفاق های ساده را کنار هم بگذاری، به دنیا و زندگی لبخند می زنی و دلت می خواهد با هیجان آنها را برای همه تعریف کنی. مثل من که می خواهم چند اتفاق ساده و شايد بي مزه را کنار هم بچینم...

یکی از دوستان خوبم به من می گوید تو مثل مریخی ها هستی، ساده ترین چیزها را هم با هیجان تعریف می کنی که آدم به وجد می آید و دوست دارد آنها را تجربه کند. حالا این دوست ما مریخی ها را کجا دیده دیگر باید از خودش بپرسید!

1. با الگانس زیر پایش بد جوری قند در دل ما آب می کرد. دلمان می خواست پشت فرمان این ماشین بنشینیم و گازش را بگیریم. مثل اینکه صدای دل ما را شنید و زد کنار. گفت: بفرمایید شما بنشینید، برای ما دیگه عادی شده! پروازکنان رفتیم و خودمان را به صندلی راننده رساندیم و گازش را گرفتیم. می گفت برای اینکه شتاب ماشین دستت بیاد پایت را روی پدال گاز تا آخر فشار بده. خلاصه اینکه ما که کیفور شده بودیم، با الگانس موتور 3500 فول ورژن داشتیم پرواز می کردیم میان موج های دریا، به همین سادگی!

2. یک عالمه صبحانه -آن هم با کل کل- خورده بودم، بعدش هم کلی ساحل نوردی کرده و بالا و پایین پریده بودم، ولی باز هم احساس سیری مفرتی داشتم. اما دیگران فکر می کردند الکی می گویم. مجبورم کردند یک عالمه نهار هم بخورم، آن هم با یک نهار پرملات!

3. وقتی يك ساعت تمام در هواپیما باشي كه به دليل ترافيك هوايي اجازه فرود ندارد، مجبوري از ديدن تهران از آن بالا لذت ببري؛ آن هم در شب و در زير نورپردازي هاي فوق العاده. وقتي در هدفن در گوشت نواي عود و كمانچه هم زير صداي استاد بپيچد، معركه مي شود و تو مي خواهي هواپيما هيچ وقت روي زمين نيايد. گاهي دلت مي خواهد جسارت مي كردي و خودت سنتور اين تصنيف را مي نواختي، سرت را با تكان مي دهي و لذت شنيدن شب، سكوت، كوير را در شب و بر فراز تهران هم تجربه مي كني. ببار اي ابر بهار، با دلم به هواي زلف يار، داد و بيداد از اين روزگار، ماهو دادند به شب هاي تار...

4. در پایان هم جا دارد از جناب مارمولک محترم تشکر کنم که در این دو روز قبول زحمت کردند و با بنده هم اتاق شدند. به طرز ناجوری از بودن با ایشان مشعوف شدیم. حالا خانوادگی با من هم اتاق شده بودند یا تنها، در جریان نیستم. من یکی شان را دیدم! به هر حال در دیار غربت با حضورشان ما را از تنهایی نجات دادند.

پی نوشت تصویر: اینجا ایران است و من "تو" را دوست دارم. خواننده محترم لطفا به خودتان نگیرید. چون منظور از "تو" خلیج فارس می باشد.

عکس: خودم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 9:19 |

زل زده به چشم هاي من. تقلا مي كند كه چشم هايش خيس نشوند. حتي پلك هم نمي زند. مي خواهد جلوي بغضش را هم بگيرد، موفق مي شود و نمي شود. شادي هميشگي توي صورتش نيست. پف صورتش نشان مي دهد كه يك چيزي راحتش نگذاشته.

مي گويد: "ديروز رفتم پشت ديوار دانشگاه نشستم و كلي گريه كردم. همه چيز ماجرا را براي خودم تجزيه و تحليل كردم. به خودم مي گم اگر او بود وضع من خيلي بهتر از حالا بود. اگر او بود نمي ذاشت من الان اين جوري باشم. اين استاد بي شعور به خودش اجازه نمي داد با من اين جوري حرف بزند. من تو زندگيم چيزي كم نداشتم ها، ولي اگر او بود..."

ديگه چيزي نمي شنوم. فقط به اين فكر مي كنم كه چطور توانسته اينقدر مرد بار بيايد. بعد به اين فكر مي كنم كه خب آدم ها در شرايط سخت هميشه بهترين واكنش ها را نشان مي دهند. ذهنم مي رود در دالان پيچ در پيچ فكرها و فكرهايي كه فوج فوج هجوم مي آورند به مغزم.

به زحمت فقط مي توانم بگويم: "فقط بايد به يقين برسي. به يقين، به اطمينان، به صاف بودن ته دلت. ديگه بقيه اش خودش درست مي شود."

داره مي رود. خداحافظي مي كند. از پشت شيشه برايش دست تكان مي دهم و به گوشه چشم هايم كه حالا خيس شده دست مي كشم. به يقين فكر مي كنم و او كه حالا ديگر رفته.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 9:34 |
این همان جایی است که روز پنچ شنبه آنجا اتراق کردیم.

چند تا عکس هم هست که می توانید در ادامه ببینید و با ما در این شادی بی حد و حسر شریک شوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 9:41 |

وقتی صبح دومین روز پائیزی خیلی زود از خواب بیدار شوی و به سرت بزند که بروی میدان تجریش تا ببینی بعدش چه می شود؛

وقتی بدون هیچ برنامه قبلی سر از دربند در بیاوری؛

وقتی ظرف چند ساعت بهترین همراه ها و پایه های دنیا را کنارت داشته باشی و با هم بزنید به بالاترین جایی که می شود رفت؛

وقتی باران بگیرد و با همه لجاجتت از روی تخته سنگی که روی آن بیتوته کرده ای بلندت کند و مجبور بشوی زیر ایوان آخرین رستوران یا قهوه خانه بین راهی پنهان شوی؛

وقتی باران آنقدر شدید شود که حتی آنجا هم دیگر جوابگو نباشد و کم کم به ایوان آن جایی که بیشتر شبیه کلبه های کارتون هاست پناه بگیری؛

وقتی آنقدر باران ببارد که از رو بروی و تسلیم تنها گزینه انتخابی شوی و بعد تازه مجبور شوی از زور هوای زیادی خوب و البته کمی سرد(!) از پتوهای زیرانداز تخت های قدیمی به عنوان روانداز استفاده کنی؛

وقتی کثیف ترین پتویی که در عمرت دیدی حکم گرم و نرم ترین پتوی دنیا را پیدا کند؛

وقتی با وجود شی ای به نام پتو همچنان صدای برخورد دندان هایت به هم را بشنوی و از زور سرما همه تنت یکسره بلرزد؛

وقتی حاضر باشی برای یک لیوان چای در آنجا همه اسکناس های کیف پولت را پیشکش دکه دار کنی؛

وقتی تنها آهنگ های موبایلت، از شش و هشتی ها گرفته تا آهنگ های تنهاییت بهترین آهنگ های دنیا شود و با همه شان در زیر باران صفا کنی؛

وقتی از میز بغلی بخواهی که صدای آهنگ هایده موبالشان را زیاد کنند یا آرزو کنی در بازی حکم، حریف ساکنان آن یکی تخت و یا وقت ناهار مهمان دوستان تازه یافته ات شوی؛

وقتی دلت بخواهد همه موسیقی های دنیا را همان جا، زیر همان باران گوش بدهی و با همه شان نو شوی و برای همان چند ساعت صدها صفحه از حال خوبت بنویسی؛

وقتی باران آنقدر بر سرت باریده باشد که حتی یک نقطه خشک در لباس هایت باقی نگذاشته باشد؛

وقتی باران همه بدی ها و نفرت ها را از ذهنت شست،

وقتی نو شدی،

وقتی تازه شدی،

وقتی در نفس هایت استشمامش کردی، تازه صدایش را می شنوی که تو را می خواند، از پس همان کوه هایی که تو حالا بر اوج آنها ایستاده ای و نگاه از آسمانش برنمی داری. انگار خداوندگار دنیا را یک بار دیگر به تو هدیه داده تا از زندگی لذت ببری. فقط همین.

پی نوشت1: لذت همان چند ساعت حضور در صدای سکوت و آرامش آنجا به قدری بود که سرشار از انرژی مثبت شده ام و حاضر نیستم همین لذت کوچک را با دنیا عوض کنم. تجربه منحصربفردی بود؛ فوق العاده و غیرقابل توصیف.

پی نوشت2: از نعمت های زیادی محروم بودم، اما لطفش آنقدر زیاد هست که فراموشم نکرده باشد. دارم با سلول سلول بدنم از ذره ذره نفس کشیدنم لذت می برم. لذتی که به بینهایت وصل است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 21:16 |

بنز سفید و سبز خدمت را در پیاده رو پارک کرده بود. از روبرو که می آمدم، کلاه کجی که پشت فرمان نشسته بود آنقدر سعی کرد چشم هایش را خمار کند و نگاهش را متفاوت، که انگار چشمانش از زور خماری بسته شدند!

وقتی از کنارش رد شدم فقط گفتم: "کثافت..."

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:45 |