تبليغاتX
ماندگار

گمان كنم يكشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها بود كه از 8 صبح مي‌رفت دفتر مجله چيستا و دانش و مردم؛ مي‌نشست پشت آن ميز فلزي و كاغذ و قلم به دست مشغول نوشتن مي‌شد. اغلب، عينك و ذره‌بينش هم همراهش بود. همان طور كه مي‌نوشت و ترجمه مي‌كرد، با روي باز با مخاطبانش هم ديدار داشت. نه مثل خيلي‌هاي ديگر لازم بود از منشي و دفترش وقت بگيري و نه مدام جلسه پشت جلسه داشت كه جوابت را ندهد. هيچ وقت پيش نمي‌آمد كه بيكار ببيني‌اش، يا مشغول خواندن و نوشتن بود و يا صحبت كردن با كسي. خيلي‌ها مي‌آمدند براي راهنمايي گرفتن و خيلي‌ها مشتاق ديدنش بودند؛ مثل من كه آرزويم اين بود كه روزي نويسنده كتاب‌هايي را كه نوجواني‌ام را با آنها گذرانده‌ام، ببينم.

روزي را كه براي اولين بار از نزديك ديدمش و جواب سوال‌هايم را داد، ده‌ها بار براي هر كس كه مي‌ديدمش تعريف كردم، اما هيچ كس شوق من را نداشت و ذوقم را نمي‌فهميد. چون نه آن اصالت را از نزديك ديده و نه بزرگي‌ و ماندگاري‌اش درك كرده بود.

اين ديدار چندين بار در دفتر مجله و منزلش تكرار شد و هر بار من بيشتر شوكه مي‌شدم كه چطور برخلاف تصور همگان، كسي كه دنيايش رياضي و عدد و رقم و جبر و احتمال است، مي‌تواند اينقدر راحت و صميمي و در رفتارهاي انساني‌اش تا اين اندازه موفق باشد. هر بار كه مي نشستم كنار دستش، ريكوردر را روشن مي‌كردم تا مبادا واوي را جا بيندازم و حرف‌هايش برايم بشود درس زندگي، اما حيف كه همه اين ديدارها خيلي كوتاه بود.

يك روز در اين ديدارها به دكتر گفتم كه مي‌خواهم درباره دكتر هشترودي چيزكي بنويسم و نياز به راهنمايي شما دارم. يك لحظه نگاهم كرد، كشوي ميز فلزي را باز كرد، يك كتاب آبي رنگ با قطع پالتويي به من داد و گفت: «بخونش... هشترودي مرد بزرگي بود.»

اينقدر ذوق كرده بودم كه فقط كتاب را به دستان لرزانش دادم و خواستم جمله‌اي يا نصيحتي برايم بنويسد. برايم نوشت: «براي هما كبيري...»

و من هنوز در حسرت جمله‌اي هستم، نصيحتي، چيزي كه از او داشته باشم. شايد برخوردش بزرگترين نشانه بود!


برچسب‌ها: خاطره‌ها, گذشته‌ها
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

صداي اذان مي‌آيد یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 16:3
ظرف كشك بادمجان را با ترديد داده دستم و مي گويد: نكنه اينو بخوري ها!
همان لحظه شيطنت در چشمانم مي‌درخشد و به فكر پاتك زدن مي‌افتم.
فوري مي‌گويد: به خدا راضي نيستم‌ها! حتي اگر اينقدرش هم بخوري و انگشتان شست و اشاره اش را نشانم مي دهد كه به هم نزديك شده‌اند...

صداي اذان مي‌آيد...


برچسب‌ها: روزمره‌ها, خودم و خودت
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

ارديبهشت چهارشنبه سی ام فروردین 1391 17:30
ارديبهشت با تو يعني بهشت...


برچسب‌ها: خودم و خودت
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

باورت را خواهم ساخت چهارشنبه سوم اسفند 1390 17:31

و من تمام شب را تا صبح به این فکر کردم که اگر ایمانی در درون انسان بشکند، آیا ترمیم شدنی است؟

و من به این فکر می کنم چگونه می توان ایمانی را که شکسته به حالت اول برگرداند و خلاها را پر کرد...

پي نوشت: ايمان دارم كه مي‌شود باورهاي آسيب ديده را ترميم كرد. چون تو روح من را ترميم كردي و من ایمانت را خواهم ساخت...
قسم می خورم
تو باورم کن


برچسب‌ها: خودم و خودت, روزمره‌ها
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

تولدمان مبارك سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 15:13
وقتي داشتيم از رستوران مي‌اومديم بيرون، گفت: چيزي جا نذاشتيم؟
گفت: چرا...

هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه برگشتم تا روي ميز را نگاه كنم تا ببينم چي جا گذاشتيم كه گفت: يك خاطره جا گذاشتيم...

پي‌نوشت: خاطره يك تولد ديگر در كنار هم بودن را جا گذاشتيم.‌


برچسب‌ها: خاطره‌ها, گذشته‌ها
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

بنا بود... جمعه بیست و هفتم آبان 1390 17:47

سفر بودم. يك سفر خوب و به ياد ماندني؛ پر از خاطره و با يك فضاي بي‌نظير. گذشته از همه اينها، در اين سفر مسابقه‌اي برگزار شد كه من هم در آن شركت كردم و ازقضا، برنده هم شدم. اين نوشته در وصف كسي است كه نه او را ديده‌ام و نه مي‌شناسمش؛ تنها چند كلامي درباره‌اش شنيده‌ام و همين شده مايه دستنوشته من...


برچسب‌ها: يادداشت‌هاي پراكنده
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

چرا تو ای شکسته دل، خدا خدا نمی کنی؟ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 23:24

همین طور که حرف می زنیم، پیاده روی سمت راست بلوار کشاورز را به سمت میدان ولی عصر گز می کنیم. نگاهم به روبه روست؛ گاهی حرف می زنم و گاهی گوش می کنم. گاهی سکوت بین ما حاکم است و گاهی... ناگهان متوجه می شوم که چند قدمی جلو افتاده ام و او انگار که جا مانده باشد. می ایستم، سرم را برمی گردانم، می بینم زل زده به چیزی انگار. چند قدمی برمی گردم تا دوباره به او برسم. می بینم زل زده به کعبه کاغذی که برای جلب مشتری بیشتر برای ثبت نام حج گذاشته اند جلوی بانک. چشم هایش خیره است و چانه اش، انگار که می لرزد... فکر می کنم سوال من بیشتر از سکوت اذیتش می کند. برای همین سکوت می کنم. هنوز پلک نمی زند و خیره شده به رنگ سیاه دیوارهای کعبه کاغذی که خیلی هم سیاه نیستند. می گوید: مهریه ام بود، ولی بعد از دو سال و نیم آزار و اذیت، هیچ کس نپرسید بخشیدی یا نه. معلوم است که نبخشیدم. هیچ چیزش را نبخشیدم و خودش خوب می داند که خیر نمی بیند. بهش گفتم که در کلام می گویم که بخشیدم که زودتر خلاص شوم، اما یک ریالش را هم نبخشیدم.

رویش را برگرداند سمت من، به چشم هایم خیره شد و گفت: مهریه ام بود... ولی نمی گذرم ازش.

چند قدم رفت جلوتر و دست کشید به دیوار کاغذی کعبه تبلیغاتی و دستش را کشید به صورتش. همان دست را برد بالا و بلند گفت: مگر نمی گویی در دل های شکسته خانه داری؟ آمده ام که طوافت کنم...

طوری ایستادم که نگاهم را نبیند، که چشم هایم را نبیند، که دل شکسته ام را...، که...


برچسب‌ها: يادداشت‌هاي پراكنده
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

حباب‌وار براندازم از نشاط كلاه شنبه بیست و نهم مرداد 1390 18:10

تمام ديشب را با غزل حافظ گذراندم، با سعدي و شعر. حس مي‌كنم قدر را كسي درك مي‌كند كه زيبايي را درك كند. يادم هست كه يك بار شب قدر شازده كوچولو مي‌خواندم؛ آن هم به زبان فرانسه و كيف مي‌كردم. به نظرم اين طور است كه "قدر" معني پيدا مي‌كند.

ديشب كه حافظ مي‌خواندم، عجيب روي اين بيت گير كرده بودم:  

حباب‌وار براندازم از نشاط كلاه

اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد

***

تاكسي جلوي نشر چشمه ترمز زد.

از ماشين آمدم پائين كه كنار دستي‌م پياده شود.

چشمم افتاد به تخته وايت برد پشت شيشه كه هميشه جمله‌اي، شعري، چيزي رويش نوشته‌اند. نوشته بود:

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

يه طوريم شد...

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

رب الشرح لی صدری...، فقط همین! پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 1:30

به شدت به هم ریخته ام. تقریبا ماه هاست که چیزی من را این طور داغون نکرده بود. موضوع چیزی بود که حساسیت ویژه ای روی آن داشتم، وگرنه این قدر واکنش جدی در حد چند شب نخوابیدن و به چیزی لب نزدن و معده دردی که به دکتر بینجامد و ... نشان نمی دادم.

حالم بد است؛ هنوز هم. و من این را به وضوح در درون خودم می بینم، همین حالا که بامداد پنجشنبه است و من هنوز بعد از 24 ساعت بی خوابی مطلق پلک روی هم نگذاشته ام.

عصر که خیلی ناخوش بودم اس ام اس زدم که: بر مور و مار جای نفس تنگ گشته است، بردند بس که آدمیان آرزو به خاک...

تقریبا دیروقت بود که برایم نوشت: سلام، خوبی؟ ... و بعد از احوالپرسی گفت که پیامک مور و مار نگرانش کرده.

جواب دادم: یک کمی امروز آشفته بودم، کمی هم گریه کردم تا سبک شوم. خوبم...

پرسید: می شه بپرسم از چی؟

جواب دادم: از حقارت بنی بشری به نام «انسان». همه ما حقیریم؛ هر کس به نوع خود و به اندازه خود. سعه صدر نداریم. شما که نفستان حقه، دعا کنید و بخواهید «رب الشرح لی صدری...» را.

می گوید: باید دل هامون رو دریایی کنیم تا چیزهای کوچک آزارمون نده. به مادرت گفتی دعات کنه؟

.

.

.

پی نوشت1: و من حرف دارم سر تک تک این واژه ها، و ذهن من دست از سرم برنمی دارد برای این دغدغه ها و ... واژه کم است.

پی نوشت2: دوست عزیزی برایم نوشته: امروز سر نماز و بعد از نماز حسابي (حسابي حسابي) به يادت بودم و از خدا خواستم هم ما رو ببخشه و هم به شما بابت هر قطره اشكي كه ريختي دريايي از خوشي و خوشبختي و سلامتي و توانگري و ... ارزاني كند.

چنين باد.

پی نوشت3: و من تنها می گویم: رب الشرح لی صدری... همین، فقط همین!

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

جانی و صد آه پنجشنبه بیستم مرداد 1390 21:40

موقع خداحافظی به جلوی در که می رسم، می گويد: به مادرت بگو صبح كه تو خوابي بياد بالاي سرت و بگوید خدايا امانتي كه دادي دستم را به اينجا رساندم.‏ 

دستش را مي‌آورد طرف من و به من اشاره مي كند.‏ ادامه مي دهد: بعدش خدا را قسم بدهد به دم المظلوم...‏

بغض مي كنم.‏
مي گويد: خدا خودش گفته قصاص دل شكسته رو خودش مي‌گيرد...
آب دهانم را به زور قورت مي‌دهم و سعي مي كنم اشك‌هايي كه نمي‌گذارند جايي رو ببينم، فرونيفتند.
مي گويد: مادر به دم المظلوم كه قسم بخورد عرش مي‌لرزد...
به دم‌المظلوم از آن دست قسم‌هايي است كه راه دررو ندارد...
مادر اگر به دم المظلوم قسم بخورد...‏
ديگر طاقت نمی آورم و انگار آتش است كه مي دود روي صورتم.‏
به دلي فكر مي‌كنم كه قرار است قصاص بستاند، دلی که قرار است عرش را بلرزاند، دلی که شکسته و هنوز آه نگفته، دلی که...

پی نوشت: بعد از سال ها، روز خبرنگار سال 90، روز متفاوتی برای من بود. متفاوت ترین گفت و گویم را در این روز گرفتم.

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

ماجرای یک گزارش/ آنها، خیال می بافند دوشنبه سوم مرداد 1390 22:13

حداقل یک هفته طول کشید تا این گزارش را بنویسم، همه فکر و ذهنم را مشغول کرده بود تا روی کاغذ بیاید. اما با همه اذیت هایی که شدم-چه در بعد مسافت و چه در نوشتن- احساس می کنم یکی از بهترین چیزهایی است که در ده سال اخیر نوشته ام. این گزارش در اردیبهشت ماه امسال به طور کاملا اتفاقی در روزنامه تهران امروز چاپ شد، اما حالا به اصرار دوستان در اینجا هم می گذارمش تا بیشتر خوانده شود. هنوز واژه واژه ای که با وسواس انتخابشان کردم، مرا درگیر خود می کنند...

آنها خیال می بافند...

«یک گره زرد بباف، یک گره مشکی/ شانه بزن به آن تارها/ آن چنان که تو می خوانی/ آتش به پا می کنی در میان ایل و طایفه...»

صدای شانه هایی که گره های زرد و مشکی و عنابی را به هم می فشارد و دست هایی که با قلاب از دل چله های دار، تار و پود می بافند. گم می شود صدای ترانه هایی که روز و شب ورد زبانشان شده، نقشه را از بر می خوانند، یک نگاه کافی است. چشم بسته دست هایشان به سمت نخ هایی می رود که زنان روستایی با دست ریسیده اند و با طبیعت رنگشان زده اند.

خیلی دور نیست خاطره دارهایی که گوشه خانه ها برپا می شدند تا علاوه بر تامین بخشی از معاش زندگی، زن ها هنرشان را به رخ دنیا بکشند و در دل ترانه هایشان بسرایند که «هنر نزد ایرانیان است و بس». دست هایشان پینه بسته از بس گره زده اند، یادگاری قلاب را روی نوک انگشت های اشاره شان تا پایان عمر به یادگار خواهند داشت. شاید کودکانشان هیچ گاه نرمی سر انگشتان مادر را حس نکرده اند!

در روزگاری نه چندان دور اگر به خانه های کوچک و بزرگ روستاها و شهرهای کوچک و بزرگ سر می زدی، داری بود و چله ای و صدای آرام و ملایمی که رنگ ترانه به خودش می گرفت: دو تا عنابی، یک گره زرد، دو تا مشکی بباف... حالا دیگر در خانه های روستاها هم که سر بزنی، خبری نیست از قاب مستطیل شکل چله کشی شده. از خانه باغ هایی که به آنها عنوان کارگاه های قالی بافی را داده بودند... صدای ضربه های شانه تنها دیگر در ذهنشان می کوبد.

***


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

در وصف ناداني يك ملت يا زيبايي آدم ها؟ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 14:16

دست مي كشم به مقنعه ام و نگاه مي كنم به مانتو و شلواري كه نه نازك اند، نه كوتاه و نه بدن نما. باورم نمي شد كه يك بار هم به من گير بدهند؛ آن هم با مانتوي گشادي كه دوستان گاهي به شوخي كيسه خطابش مي كردند و شلواري كه از زور گرما بايد گشاد باشد.

و موهايي كه هيچ وقت بيرون نبوده و آستين هايي كه هميشه بلند بوده اند و جوراب و كفشي كه خيلي معمولي اند؛ يعني هميشه همين طور بوده اند. به خودم نگاه كردم و زل زدم به خانم هايي كه حالا تعدادشان شده 4 نفر؛ دو نفر هم بسيجي به حراستي ها اضافه شده...

گفتم: مشكل كجاست؟ مانتوي من تنگ و بدن نماست؟ يا شلوارم؟

يكي شان كمي من و من كرد و گفت: اگر باد بيايد و مانتويت كه گشاد است، برود بالا...؟

چشم هايم داشت از حدقه در مي آمد كه بالاخره به كدام ساز شما برقصيم؟ تنگ و بدن نما بپوشيم كه باد در آن نپيچد يا گشاد كه برجستگي ها را نشان ندهد؟

خودش كه ديد زده به جاده خاكي، فوري گفت: حالا اين هيچي، آرايش صورتت را چه كار كنم؟

يك باره قيافه ام شد مثل مستشار كه زل مي زند به دوربين... خيره شدم به چشم هايش و گفتم: منظورتان دقيقا كدام آرايش است؟ ريملي كه به چشم هايم نيست يا خط چشمي كه نكشيده ام؟

همه حساسيت شان روي ريمل و خط چشم است. دقيق تر كه شد، چيزي پيدا نكرد. نه مويي كه بيرون باشد و نه آستين كوتاه و نه حتي مانتوي كوتاه. اما باز هم از رو نرفت. اين بار گفت: مانتويت چاك دارد و راه كه مي روي، از روي پاهات مي رود كنار و تكان مي خورد...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

دعایش کنم یا نفرینش؟ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 10:1

·        چمدانش را که پس گرفت، سرش را انداخت پائین و سوار ماشین شد. تا خود تهران هیچی نگفت، فقط حرف شنید. فکرش آنقدر مشغول بود که خیلی ها را هم نمی شنید. پیشنهاد پشت رل نشستن را هم رد کرد، حواسش نبود و می ترسید کار دست خودش بدهد. ماشین که در پارکینگ آرام گرفت، چمدانش را برداشت و جلوتر از همه وارد خانه شد. همه کار کرده بود قبل از رفتن؛ گل ها را آب داده بود، تنگ ماهی را عوض کرده بود، گردگیری کرده بود و ... حالا باید بدون هیچ تغییری دوباره برمی گشت به زندگی روزمره.

·        سنگین و کرخت بود، وقتی که می دید همه برنامه هایش به هم خورده؛ از آن بدتر این بود که باید برای دیگران هم دلیل می آورد. یادش آمد که روز قبل تلفنی داشته که به خیال نبودن، جوابش را نداده بود. برای رهایی از کلافگی، گوشی را برداشت و شماره را گرفت. موضوع چیزی بود که ذهنش را مشغول کرد؛ کار پروژه ای با زمان کم و حجم زیاد. قبول کرد. حواسش که به خودش آمد فهمید حالش خوش نیست. روح را مشغول کرده، اما جسم...؟

·        دختر مادر می خواهد، آن هم در این شرایط. خودش بود و خودش. دردش را نمی توانست به پدر و برادر بگوید. رفت دکتر، آمپول و قرص جواب نمی داد. درد می کشید، در سرش بیشتر؛ که دختر مادر می خواهد... اما مادرش به اصرار او رفته بود.

·        رمق نداشت، این را از رنگ و روی پریده اش می شد فهمید. تنها دلخوشی اش شده بود همین پروژه که بعد از کار روزمره می رفت سراغش. کارها را که می فرستاد، می رفت سراغ شاگردش. بعد از سال ها هندسه می گفت و لااقل یک ساعتی در روز در میان خط و صفحه و نقطه گم می شد. همین هم برایش غنیمت بود.

·        در این گیر و دار عروسی هم دعوت بود. بعد از کار روزمره و انجام کارهایی که قبول کرده بود، آماده شد که برود عروسی. با برادرش رفت. طوری رانندگی می کرد که از کنار ماشین عروس تکان نخورد. به جای جلو به عروس نگاه می کرد، به شادی وجودش و در دلش می گفت همیشه خوش باش و خوشبخت. من چه باید بکنم؟ دعایش کنم یا نفرینش؟ کسی را که آتش چهل روز تمام حائضگی را به روحم و به جانم کشید؟

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

گفت و گوهایی از جنس تنهایی جمعه هفدهم تیر 1390 22:8

همه اش از تنهایی شروع می شود؛ همه گفت و گوها را می گویم. این یکی هم چیزی است در مایه های تنهایی، بی کسی و دلواپسی. آنجا که آدم ها واژه به واژه حرف می زنند، نه واضح و با جزئیات؛ چون نه فرصت هست و نه حوصله. و از همه اینها بدتر، بی پناهی است؛ آنجا که این گفت و گوها شکل می گیرد.

-         یه کم حرف می زنی؟

-         چی بگم؟

-         حرف بزن، فقط همین!

-         چی بگم؟ از چی؟ از  کجا؟

-          با جواب همین سوال ها شروع کن. منو که یادت هست؟ بداخلاقم.

-          به همین ویژگی می شناسمت.

-         و همیشه چیزهای ناب می خواهم.

-         من ناب نیستم. حرف ناب هم ندارم.

-         ناب که می‌دونی ترکیب نه و آب اه.

-         اگه یاد گرفته بودم یک بار تو زندگیم به موقع نه بگویم، همه چیز درست می شد.

-    تو یاد نمی‌گیری اون قدر که من دیدم. تو می‌بلعی. اما هضم نمی‌کنی. فقط مهرت رو می‌زنی رو چیزایی که بهت می‌رسن. این هم تندی امروز.

-         فکرم خیلی مشغوله. یه روزی می تونم پیش خودم امروزی رو تصور کنم که تو حال من بودی.

-    می نویسمش به حسابت. خوبه؟ بعدا یه بار ببینم چشمات رو که برای من برق می زنن. بر من، از من، به من... باشه؟

-         چقدر با واژه ها بازی می کنی... هرچند، استاد این کاری و یه بچه همیشه جلوی استاد کم میاره، همیشه.

-         پس اگه کم آوردی، تسلیم شو. هر چند، واژه نیستن واقعا. اما به هر حال، تسلیم شو.

-         من قد تو فلسفه نمی دونم اما دست هایم به نشانه تسلیم بودن بالاست.

-         فلسفه نیست. اینها را می گم که آماده باشی. مراقب خودت هستی؟

-         سعی می کنم که باشم، هر چند که گاهی یادم می ره.

-         فقط بدون کسی مراقبت نیست، هیچ وقت...

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

دلم قرص شد جمعه دهم تیر 1390 17:2

دلم يك چيز مي گفت و عقلم يك چيز ديگر. از طرفي مي دانستم كه اين كار نبايد اتفاق بيفتد و از طرف ديگر، دلم نمي آمد بعد از اين همه سختي، با اگر و اما بزنم به حاشيه. حاشيه كه چه عرض كنم؛ اگر چشم هايم را به درستي باز كرده بودم، اين اصل موضوع بود و نه حاشيه!

همكاري داشتم كه مي گفت استخاره هاي آيت الله گرامي حرف ندارد. حتي بدون اينكه حرفي بزني، خودش مي گويد براي چي استخاره مي گيري و از اين چيزها. دلم را زدم به دريا. واقعا در برزخي بودم كه عقلم ديگر جوابگو نبود. زنگ زدم دفترش. پيغام گير بود و بايد مي گفتي چند تا استخاره مي خواهي تا كد رهگيري بهت مي داد. اما مشكل اينجا بود كه به دليل حجم زياد درخواست ها، صندوق پر شده بود و بايد هر روز پيگيري مي كردم تا بلكه نوبت من بشود...

بالاخره تلاش ها نتيجه داد و استخاره گرفتم. دقيقا گفته بود: اين كار لازم نيست، موفقيتي در آن نيست و اگر اين كار را نكند بهتر است.

دلم لرزيد...

***

در به در دنبال اين بودم كه براي كاري كه داشتم بهش فكر مي كردم استخاره بگيرم. اين بار حتي تلفن هم جواب نمي داد. درخواست ديدار حضوري كردم و گفتند نمي شود. اين همكار ما زنگ زده بود به يكي از شاگردهاي آقاي گرامي و ايشان رفته بود نيمه شب دم در خانه ايشان و استخاره را گرفته بود و جمله ها را يادداشت كرده بود و آمده بود زنگ زده بود تهران و به همكار ما گفته بود. يادم هست كه اين همكار گرامي همان موقع به بنده زنگ زده بود، اما من از آنجايي كه تحمل شنيدن نداشتم، جواب ندادم تا فردا صبح.

صبح روز بعد من را صدا كرد به اتاقش. كاغذي از جيبش در آورد كه جمله ها را روي آن نوشته بود: بهتر است اين كار را بكند. با اين كار هر چند ناخوشايند، مشكلاتي را كه خودش براي خودش ايجاد كرده برطرف خواهد كرد.

دلم قرص شد...

پي نوشت: اين نوشته پي نوشت زياد دارد، اما بايد با قلم سپيد بر كاغذ سپيد نوشته شود...

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

خوشحال بودم. این عادت من است که از هر چیزی که ذره ای حال معمولم را تغییر دهد، خوشحال باشم. برای خودم خوش خوشک پیاده رو را گز می کردم. به این فکر می کردم که گاهی مرز چیزی که انسان به آن فکر می کند و چیزی که همان لحظه اتفاق می افتد، از مو باریک تر است. به پنج سال گذشته فکر می کردم و همه روزهایی که حالا دیگر سپری شده اند... متوجه چشم هایش شدم که من را که سمت چپش بودم نگاه می کرد. من را شناخت، این را از نگاه اولش فهمیدم. و مگر می شود من را یادش رفته باشد؟ به رسم معمول لبخند زدم و سلام دادم؛ جوری که بشنود. فهمید که چشم هایش زیادی خیره مانده، سرش را برگرداند و به زور، انگار که از ته چاه صدایی بیاید، گفت: سلام.

راهش را کشید و رفت، بی هیچ حرفی. من هم گذشتم، بی هیچ مکثی. در آن لحظه فقط به دیده احترامش نگاهش کردم، نه به دید کسی که فحش دادن هایش زبانزد است و نه هیچ چیز دیگر.

وقتی که رفت فقط به این فکر کردم که چقدر آدم ها کوچکند، گاهی قدر همان میز چهارگوش جلوی رویشان هم ظرفیت ندارند. آنها که سنگ دین و ایمان و خدا و پیغمبر را به سینه می زنند، پس کو نشانه ای که حرف زبانی شان را ثابت کند؟ پس کو جواب سلامی که واجب است؟ پس کو روی گشاده و لبخندی که همیشه از نشانه های رسول خدا و آل اش یاد می کنند؟ پس کو احترام؟ داریم چه کار می کنیم؟ کجا قرار است برویم؟

فوری یاد شخصیت های داستان مصطفی مستور افتادم که از پنجره طبقه هفدهم برجی در شمال تهران اتفاقی برایشان می افتاد. این بار داستان در کنار پنجره طبقه سیزدهم ساختمانی در تهران شروع شده؛ جایی که او چشم دوخته به خیل ماشین هایی که در خیابان یک طرفه پائین ساختمان حرکت می کنند. ماشین ها همان آدم هایی هستند که حضورشان برای او یک طرفه بوده و احتمالا همین گونه هم خواهد بود...

پی نوشت: عبور کن از این خیابان یک طرفه؛ ... اگر مردی و اگر می توانی در درجه اول از خودت عبور کنی!

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

در بند یا دربند؟ شنبه چهاردهم خرداد 1390 10:54

در میدان تجریش یکی از راننده تاکسی هایی که به دنبال مسافر می گردند رو به من می گوید: در بند؟

می گویم: من تازه از بند خلاص شدم، فکر می کنی باز هم در بند خواهم رفت؟

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

دست دلم نیست... دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 8:46
در جواب سوالش می گویم: من پشت دستم را داغ گذاشتم
می گوید: چرا؟ دستت می سوزه که...
می گویم: دستم بسوزه بهتر از اینه که دلم بسوزه...

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

باران که ببارد سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 10:28

باران که بود

تو هم بودی

و این بس بود

برای من

عکس از اینجا

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |

chez سه شنبه سی ام فروردین 1390 9:42
نزدت...
chez toi...
فلسفه اش کمی پیچیده است

نوشته شده توسط هما Homa  | لینک ثابت |