تبليغاتX
ماندگار

راستش من به دعا خواندن از روي كتاب و مفاتيح اعتقادي ندارم، هر چند كه بعضي دعاها را مثل دعاي عرفه و كميل را بينهايت دوست دارم. چون معاني بي نظيري دارند. اما ماجرا اين است كه به خواستن يك چيزهايي از خدا، كه اغلب خواسته هاي مادي هم نيستند، قائلم. هر روز كه مي گذرد و گذرم به آدم هاي غير معقول بي منطق كه مي افتد بيشتر و بيشتر به اين خواسته ها ايمان مي آورم و دلم مي خواهد كه با همه وجودم خدا را فرياد بزنم كه به داد ما برسد.

به طور كلي معقوله دعا در ذهن من بسيار بسيار پيچيده و ويژه است كه خودش يك يادداشت جداست. خودم هم وقتي دور كعبه مي چرخيدم اينها را مدام به زبان مي آوردم. حالا هم اينها را اينجا مي آورم كه شايد دل هاي پاكي اين ها را از خدا بخواهد و شايد كه برآورده شود.

 

- خدايا، بندهايي كه ما را زميني كرده اند، ما را رها كنند.

- خدايا عشق هاي ما كه ظاهر زميني دارد آسماني شود و پابند زمينمان نكند.

- خدايا توان رهايي از بلاتكليفي ها به ما عطا كن.

- توان مقابله با بدي و سختي را به ما ارزاني دار.

- خدايا، نكند كه بركت نه تنها در زندگي و مادياتمان باشد، بلكه در محبت و عشقمان هم روزافزون باشد.

- خدايا، شعور و درك بالا، شعور و فهم بالا، شعور اجتماعي و با هم زيستن، عزت نفس و سعه صدر و آرامش روحي و رواني و مادي و معنوي را به ما بده. 

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 17:28 |

يادداشت هاي مهرماه 1386 ام را كه مرور مي كنم، مي بينم يكي از كارهايي كه مي خواستم آن موقع انجام بدهم اين بوده كه براي 100 سالگي نفت كار بزرگي انجام بدهم. امسال جشن صد سالگي نفت است، يعني 100 سال است كه ما نفت داريم. اينكه درست استفاده كرده ايم يا نه، بماند. اينكه واژه جشن براي اين رويداد درست است يا نه، بماند. اينكه چقدر از مردم متوجه اين رويداد مهم شده اند يا نه و خيلي چيزهاي ديگرهم بماند. فقط مي خواهم بگويم كه ما در سير گذشت زمان در اين روز به نظر من مهم قرار گرفته ايم. چرا نبايد از اين فرصت به درستي استفاده كنيم؟ جشني، مراسمي، بزرگداشتي، كاري كه جنبه عمومي داشته باشد و همه مردم درگير آن شوند و خلاصه همه بدانند 100 سال است كه نفت داريم.

الآن كه نگاه مي كنم، مي بينم هيچ جا كاري انجام نشده. مملكتي كه بر پايه نفت بنا شده، هيچ كاري براي نفت نكرده؛ حتي يك بزرگداشت كه جنبه همگاني داشته باشد.

اين دو تا لينك كه مي بينيد گفتگويي است كه من با خسرو معتضد، مورخ معاصر ايراني انجام دادم. به دل خودم ننشست. كلي هم ماجرا داشته كه شده اين. اما براي يادآوري سال بزرگداشت نفت، بد نيست.

 

گفتگو با خسرو معتضد...لینک اول

 

گفتگو با خسرو معتضد...لینک دوم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 22:14 |

فقط صداي سوت كفش هاي بچه هايي كه مدام در سالن اين ور و آن ور مي روند سكوت اين جمع باور نكردني را مي شكند. نگاه خيلي از كساني كه رديف جلو نشسته اند مدام به سمت عقب است. جايي كه در ورودي قرار دارد، جايي كه ممكن است هر لحظه چهره آشنايي از آنجا وارد جمع شود. به محض ورود يك نفر جديد به جمع، در يك گوشه همهمه اي برپا مي شود و بدون توجه به سخنان آقا يا خانم سخنران، مشغول خوش و بش مي شوند.

اين مراسم، مراسم گردهمايي دانش آموزان مدرسه راهنمايي شاهد فاطمه زهرا(س) است، فارغ التحصيلان 20 سال حيات اين مدرسه كه حالا هر كدامشان براي خودشان كسي شده اند و در كنار اين، اغلبشان مادر هم هستند.

اين گردهمايي شور و شعف خاص خودش را داشت، چون لااقل خود من بعد از 14 سال بعضي از همكلاسي ها و دوستان و معلم هاي خوب آن دوران به ياد ماندني را ديدم؛ معلم هايي كه گرد پيري به چهره شان نشسته بود. خيلي از خاطره ها برايم مرور شد. حس پشت ميز و نيمكت نشستن برايم تداعي شد و صداي معلم هايي كه 14 سال نشنيده بودمشان دوباره طنين انداخت.

يادم مي آيد وقتي دوم راهنمايي بودم، معلم رياضي مان گفته بود هر كس رياضي ثلث سومش را 20 بگيرد، يك صحيفه سجاديه بهش هديه مي دهم. تنها كسي كه 20 شد من بودم و صحيفه هم نگرفتم. اين بهانه خوبي بود كه در اين مراسم خاطره آن سال هاي دور را زنده كنيم.

انجمن فارغ التحصيلان مدرسه و صندوق پس انداز هم بهانه هاي خوبي هستند براي جمع شدن هاي بعدي. بهانه هايي كه مدير 20 ساله اين مدرسه، دنبال فرصتي براي اجرايي شدن آن بودند.

اين اتفاق به نوبه خود بسيار جالب و قشنگ و در عين حال خاطره انگيز بود. اما به نظر من در واقع فرصتي بود براي دوباره كنار هم بودن آن هم به شكل بهتر و درست تر. ديگر ما كه روزگاري دانش آموز بوديم، بزرگ شديم و هر كدام مشغول به كاري. مي توانيم به هم كمك كنيم، مشاوره بدهيم، و خيلي چيزهاي ديگر. اما آيا ما از اين فرصت ها به درستي استفاده مي كنيم؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:48 |

- كتابي هست درباره خط نستعليق... استاد معرفي كرده... ثلث هم هست، اما من نستعليق را بيشتر دوست دارم.

در ذهنم داشتم مي نوشتم "ثلث" و به این فکر می کردم که چه فراز و فرود قشنگی دارد. نمي دانم چي گفت که فقط "نستعليق" اش را شنيدم. مثل برق گرفته ها سرم را برگرنداندم و خیره نگاهش كردم.

یک لحظه شک کرد که نکند حرف بدی زده باشد. این را از چشم هایش می شد فهمید: "مگه حرف بدي زدم؟"

سعي مي كرد آرام با بغل دستي اش حرف بزند، اما من شنيده بودم.

جلوي خودم را گرفتم كه حرفي نزنم، اما مگر "نستعليق" مجال می داد؟ گفتم: " نه، اما هم دغدغه فکری ام است و هم داشتم به چیزی در همین مایه ها فکر می کردم."

 گفت: "آخه فقط شما نبودی، 2-3 نفر دیگر هم از این طرف برگشتند."

لبخندی زد که یعنی تمام شد. من هم برگشتم، اما "نستعليق" آرام و قرار برایم نگذاشته بود. تقلا می کرد تا علامت سوال های تازه ذهنم را پاک کند.

- شما مي رويد انجمن خوش نويسان؟

- بله.

- چه سطحی؟

- من "خوش" دارم.

بعد به دوست هم صحبتش اشاره کرد که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:24 |

چند وقتي است صبح ها با مترو مي روم سر كار و همين باعث شده موقع سوار شدن و پياده شدن، بيش از هميشه به رفتارها و برخوردها و عكس العمل هاي آدم ها دقت كنم. خيلي وقت ها هاج و واج مي مانم كه چطور موجودي كه نامش انسان است، به خودش اجازه مي دهد چنين رفتاري از خودش نشان دهد. جوری همديگر را هل مي دهند كه انگار در اين قوطي هاي مترو واقعاً خبري هست. اين اتفاق بيشتر از جانب كساني مي افتد كه خيلي هم سانتي مانتال هستند و ادعاي فرهنگشان مي شود.

صحنه ها آنقدر عجيب اند كه حتی مرورشان هم آزارم مي دهد.

 

***

چند روزي است كه مي روم براي فيزيوتراپي دستم. درد وحشتناكي دارد كه اميدوارم زودتر آرام شود. يك روزي از همين روزها داشتم برمي گشتم، آن هم با مترو. تازه مترو ميرداماد كه سر خط بود و در آن ساعت خلوت بود. پشت سر همه ايستادم تا واگن بايستد و درش باز شود و من هم بعد از همه بروم داخل.

وقتی قطار ايستاد، آمدم آرام بروم داخل كه يك از خدا بي خبري چنان هولم داد كه با كتف آسيب ديده خوردم زمين. بعد هم محبت كرد و پاي مباركش را جوری روي مچ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:37 |

احتمالا از طريق اخبار و روزنامه ها و خبرگزاري ها ديده يا شنيده باشيد كه سيزدهمين نمايشگاه بين المللي نفت، گاز و پتروشمي ايران با موفقت و استقبال گسترده و باشكوه مردم هميشه در صحنه برگزار شد.

اگر اينها را شنيده باشيد حتما از حضور شركت هاي خارجي حاضر در نمايشگاه هم شنيده ايد و اين كه فلان كشورها ما را تحريم كرده اند اما خودشان آمده اند در نمايشگاه حضور پيدا كرده اند و از اين حرف ها. من نه به عنوان يك خبرنگار، بلكه فقط و فقط به عنوان يك بازديد كننده كه بيش از نيمي از روزهاي نمايشگاه را آن هم كامل در اين مكان حضور داشته، بخشي از ديده ها و تحليل هاي شخصي خودم را مي گويم. قضاوت در مورد بقيه چيزها هم بر عهده خودتان!

فكر مي كنم براي همه روشن باشد كه وقتي مي گويند 505 شركت خارجي در اين نمايشگاه حضور داشتند يعني چه! يعني 500 تا شركت كه نه آوازه ملي و نه شهره جهاني دارند آمده اند تا در يك نمايشگاه كه لااقل عنوان بين المللي را يدك مي كشد حضور داشته باشند. چند تا از شركت هاي نفتي بزرگ دنيا در اين نمايشگاه حضور داشتند؟ جز Total، Shell، lukoil، O.M.V، Statoil Hydro كدام شركت بزرگ حضور داشت؟ پس چرا اينقدر جار مي زنيم كه آي دنيا كه ما تحريم كردي، ببين كه خودت كم آوردي؟ چند تا از شركت هاي حاضر در نمايشگاه فقط سازنده قطعات بودند؟ چيزي كه دقيقا بر خلاف رويكرد حمايت از سازندگان داخلي است.

يك نكته مهمتر از نظر من همين حضور گسترده و استقبال بي نظير ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:56 |

این گزارش تحليلي از سومين مسابقات بين‌المللي روبوكاپ آزاد ايران با عنوان «تا جهاني ‌شدن چقدر فاصله داريم؟» در روزنامه جام جم چاپ شده است.

 

مسابقات روبوكاپ يا جام جهاني روبوكاپ يك رويداد بين‌المللي براي توسعه علوم رباتيك، هوش مصنوعي و ديگر زمينه‌هاي مرتبط است. فدراسيون جهاني روبوكاپ در تلاش است براي توسعه تحقيقات هوش مصنوعي و ربات‌هاي هوشمند تمامي فناوري‌هاي پيشرفته را به مشاركت و آزمون فراخواند. روبوكاپ بازي فوتبال را با هدف ايجاد نوآوري‌هايي براي حل مسائل اجتماعي صنعتي به عنوان محور اصلي فعاليت‌هاي خود انتخاب كرده است. در اين خصوص هدف نهايي تشكيل يك تيم كاملا هوشمند از ربات‌هاي انسان‌نماست كه بتواند در سال 2050 در برابر تيم منتخب فيفا به پيروزي دست يابند. اين هدف متخصصان را بر آن داشته تا براي مشاهده پيشرفت‌هاي جهاني در اين باب، مسابقاتي با عنوان مسابقات روبوكاپ را برگزار كند. 15 تا 17 فروردين امسال سومين باري بود كه اين اتفاق براي كشور ايران مي‌افتاد تا تجربه جديدي در اين حوزه به دست آورد.

 

دانشگاه آزاد واحد قزوين امسال تعطيلات عيد را تجربه نكرد، چراكه مهمانان زيادي از داخل و خارج از كشور براي برگزاري مسابقاتي كه اهميت ويژه‌اي داشت، به آنجا آمده بودند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 12:7 |

اين يادداشت مربوط به شايد ۳ سال پيش است. اما هر چه كه هست من دوستش دارم و هنوز برايم يادداشت قابل قبولي است. شايد شما هم موافق من باشيد.

 

مي خواهم از مفهومي صحبت كنم كه همه ما خواسته و ناخواسته، به نوعي با آن در زندگي مان روبه رو هستيم: مجانب!

وقتي دانش آموز پيش دانشگاهي بودم، يك روز معلم ديفرانسيل مان گفت: مجانب چيست؟ هركس تعريفي را كه به نظرش مي رسيد، گفت. اما او گفت: مجانب خطي و يا منحني اي! است كه راه تابع را در بي نهايت نشان مي دهد و وضعيت او را روشن مي كند، اما فقط حدود راه را. تابع و مجانب به هم نزديك مي شوند، اما هيچ وقت به هم نمي رسند.

از آن موقع با خودم مشغول بودم و مي گفتم خوش به حال توابع! يكي هست برايشان محدوده تعيين مي كند. در انتخاب راه بهشان كمك مي كند و. تا بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه همه ما در زندگي هم نقش داريم. نقشي شبيه به مجانب! دوستان ما، اطرافيان ما و خلاصه هر كسي كه با او در ارتباطيم، به نوعي براي ما كران مي شود.يعني چه؟ يعني محدوده ما را مشخص مي كند. دوستان نزديك ما براي ما حكم مجانب را دارند، مسير را مشخص مي كنند، خط سير ما را نشان مي دهند و از يك جايي به بعد ممكن است ديگر وجود نداشته باشند، اما راه درست را از قبل به ما نشان داده اند.

ممكن است هر كدام از ما چند مجانب در زندگي مان داشته باشيم. ممكن است هر بخش زندگي ما در يك طرف مجانب باشد، ممكن است در زندگي فقط و فقط يك سير صعودي داشته باشيم و يا يك سير نزولي. و اما سعي كنيم تا جايي كه امكان دارد،  مجانب خوب انتخاب كنيم.

يك روز برحسب تصادف به يك شعر از دكتر هشترودي برخوردم. حداقل يك نفر ديگر را پيدا كردم كه فكري شبيه به فكر من داشته باشد و از خوش حالي در پوست خودم نمي گنجيدم.

 

من گله زبخت خويش دارم

از دوست نمي كنم شكايت

 

چون منحني ام من، او مجانب

باري عجب است اين حكايت

 

خواهيم به وصل هم رسيدن

اما به كجا، به بي نهايت

 

دوست، منحني، مجانب، راه، روشنايي، محدوده، نزديك، كران، مسير، راه درست، زندگي،. بي نهايت!، . بي نهايت.

ممكن است هركدام از ما، بي نهايتي باشد، براي تابع هايي كه به دنبال خط سير خود مي گردند.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 8:41 |

مدت هاست وقتی از کنار مغازه ها رد می شوم یاد آرزوهای کودکی و علاقه هایم به شغل های مختلف می افتم. این ماجرا اینقدر برایم پررنگ شده که نمی توانم به راحتی ازش بگذرم. تا جایی که یادم می آید چند تا شغل را از همان اول دوست داشتم، حتی دوست داشتم که یک روزی دارنده آن ها باشم.

اول از همه عطاری است. به نظرم عطاری ها تنها مکان هایی هستند که اصالت خودشان را از سال ها پیش حفظ کرده اند. آن بوی فوق العاده ای که بد جوری آدم را تحت تاثیر قرار می دهد، به نظر من راز نهفته این اصالت و دوست داشتن است. به قولی، بو، عجیب ترین حس از حواس پنجگانه ماست. خیلی ها وقتی حسی سراغشان آمده که خلاقیتی از آن سر زده، بو استشمام کرده اند. مثل همین شعری که قبل از سروده شدنش فضا را عطرآگین کرده بود:

این پخش که می کنی عطرت/ همین پخش که می کنی آن نمی دانم نامش میان همه خیابان های شهر/ پخش که می کنی عطرت...

بو، استشمام، عطرآگین کردن، حس کردن، خودشان و ماوقعشان عجیب و غریب به معنای واقعی است. تا به حال به این فکرکرده اید؟

دومین شغلی که دوست دارم گل فروشی است که به نوعی با همان بو سر و کار دارد و البته شادابی مضاعفی برای آدم به ارمغان می آورد. گمان می کنم گل فروش ها هیچ وقت پیر نمی شوند، از بس که از گل ها شادابی و انرژی مثبت می گیرند. همیشه یاد سریال دنیای شیرین ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 9:50 |

برای اولین پست در سال جدید خیلی فکر کردم و نقشه ها کشیدم و کنسل کردم. اما ظاهراً قسمت این بود که به دعوت دوستی برای یک بازی وبلاگی جدید پاسخ بدهم و همین بشود اولین پست. ماجرا گفتن 7 آرزوی محال است. برای کسی در موقعیت من 7 هزار تا آرزوی محال هم کم است. حالا کدامش را باید گفت، نمی دانم. فقط این را می دانم که آرزو همیشه در زندگی آدم ها جایگاه ویژه ای داشته و شعرا و فکرا و علما در بابش حرف ها زده اند. گاهی حضور در تنهایی و خلوت یک نفر آرزوی محال بوده و گاهی خوانده شدن شعر شاعری تمنای محال بوده. به قول یکی از اساتید خوش صحبت ما «بستگی دارد» در ادامه جمله قصار و مطلقی که خودم گفته ام «همه چیز در دنیا نسبی است» باید بگویم که این آرزوها هم نسبی اند و بنا به زمان و مکان های مختلف تغییر می کنند.

 

1. زمان زیادی نمی گذرد از روزهایی که در سفر نوروزی در شمال بودم. آنجا آرزو کردم که کاش یک قالیچه سلیمان داشتم که می شد با آن جور دیگری همه جا را گز کرد. روی موج های دریا رفت و یا در درون مه گم شد. بالای کوه رفت و جاهایی که هنوز دست بشر به آنجاها نرسیده را لمس کرد.

 

2. در همین سفر به این فکر می کردم که اگر غذا و خوراکی را از زندگی آدمیزاد حذف کنیم، چه اتفاقی می افتد؟ زندگی بشر منهای غذا و خوراکی چه می شود؟ فکر می کنم بیش از ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 13:5 |

جوانه

روزهای آخر اسفند غیر از حال و هوای خاصش هواي ملسي هم دارد. شادابی این هوای خوب که در زیر پوستت رخنه کرده یک طرف، تازگی و سبزی و جوانه ها هم از طرف دیگر، دلت را به تغییر وامی دارد. از کنار گل فروشی ها که رد می شوم، گلبرگ های معصوم گل های پامچال و لطافت لاله ها و سنبل ها و سبزی سبزه هایی که بهار را فریاد می زنند، وادارم می کنند که بپذیرم تحولی در راه است.

***

وقتی می بینم که بعد از آن سرمای سخت، زمین سخت و زمختی که از حیاتش دلسرد شده بودیم، زندگی را و بهار را فراموش نکرده، به این فکر می کنم که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 20:35 |

خانه تکانی عید هرچقدر هم که بد و اعصاب خرد کن باشد، یک حسن بزرگ دارد. آن هم اين است که آدم را به گذشته برمی گرداند. فکر می کنم که خانه تکانی خودش كار وقت گیری نیست، اگر خاطره ها هجوم نياورند و تسلیممان نکنند. هر وقت می خواهم جایی را تمیز کنم، كلي خاطره یادم می آید؛ براي آلبوم ها، برای وسایلی که کم استفاده مي كنم، دفترهای قدیمی هم که جای خود دارند.

مثلا دیروز يك دفتر پیدا کردم از دوران پیش دانشگاهی كه دو تا شعرواره بود که بین من و «فاطمه رضایی2» رد و بدل شده بود. آن موقع ما در کلاسمان دو نفر اسمشان فاطمه رضایی بود. برای همین شماره داشتند: شماره 1 و شماره 2.

«فاطمه رضایی2» سر زنگ دیفرانسیل رفته بود پای تخته. من كه دفترش را تصحیح می کردم، برایش نوشتم:

 

گل نیلوفر آبی، پشت پلک من می خوابی؟

می شی خورشیدی خصوصی، بای خودم بتابی؟ (8 آذر 1379)

 

فردای آن روز فاطمه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:47 |

 بهار 1

بقيه عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 10:27 |

کنجکاوی باعث شد كه من هم – درست يا غلط- سنتوری مهرجویی را ببينم. شايد اگر این تبلیغ ها و ضد تبلیغ ها نبود، اصلاً طرفش هم نمی رفتم. این یعنی همه ما آدم های به شدت جوگیری هستیم و اطرافیانمان تاثیر زيادي در انتخاب هایمان دارند. چون همه چیز در این دنیا نسبی است، این هم خوبی ها و بدی های خاص خودش را دارد.

با چند و چون فیلم و خوبی ها و بدی هایش کاری ندارم، چون تخصصی در این زمینه ندارم. فقط یک چیز ذهنم را بد جوری درگیر کرده و آن «اعتیاد» است. همه ما در زندگی آدم های معتادی هستیم. اعتیاد که فقط به مواد مخدر و افیون نیست. اعتیاد از نظر من یعنی یک جور وابستگی به چیزی است که جدایی از آن برایمان مشکل ایجاد کند، عاطفی یا روحی و جسمی اش هم فرقي نمي كند. ما معتاد به دوستان، کار، رفت و آمد، اطرافیان و خیلی چیزهای دیگر هستیم. با مدرنیزه شدن جامعه به استقبال اعتیادهای جدیدی مثل موبایل و کامپیوتر و بازی های کامپیوتری و خیلی چیزهای دیگر هم رفته ایم.

همه ما معتادیم و همه آن اتفاق هایی که برای علی سنتوری افتاد، یک روز هم برای تک تک ما می افتد. چون ممکن است به هزار و یک دلیل مجبور شویم از آن چیزی که به آن معتادیم جدا شویم. صدای آن سنتور در زندگی همه ما خواهد پیچید، همه ما خواهیم گفت: «به دیدنم بیا که خیلی تنهام...».

سرنوشت علی سنتوری، سرنوشت همه ماست. آخر داستان او خوب تمام شد، آخر زندگی ما چطور خواهد بود؟ فقط مانده ام که آیا مثل او تاب می آوریم یا نه؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 11:52 |

کلاس زبان رفتن از نان شب هم واجب تر است. زبان بلد بودن امروز حرف اول را می زند. باید کلاس رفت تا داشته ها دوره کرد و نداشته ها را با سرعت بیشتری فرا گرفت. تازه کلاس های IELTS هم می تواند کمک بزرگی باشد!

مگر می شود از زبان فرانسه دل کند؟ بعد از این همه فرانسه خواندن، چون احتیاجی بهش ندارم حالا رهایش کنم؟ پس تکلیف علاقه چه می شود؟

وای کلاس عکاسی را بگو که بعد از مدت ها پیدایش کردم، اما حیف که فعلا پول تهیه دوربین حرفه ای را ندارم. خب مهم نیست همین جوری ادامه مي دهم و بعد خدا بزرگ است...

به خودم قول داده بودم که بعد از کنکور حتما حتما ورزش و کلاس های ورزشی را از سر بگیرم. ایروبیک، شنا، یوگا. باید یک کم بیشتر به خودم برسم. این جوری که نمی شود...

چند وقت است کلاس خط نرفتم؟ چقدر به لحاظ روحی به این کلاس نیاز دارم. از این هفته دیگر می روم دنبالش...

چند تا پروژه هست که باید بالاخره به زودی به سرانجام برسانمشان، باید کار در همشهری جوان و جام جم را از سر بگیرم، به دوستان مختلفم سر بزنم و هزار و یک کار نکرده دیگر.

***

دچار سر در گمی فلسفی شده ام. اغلب آدم ها دچار سوال های فلسفی و یاس فلسفی و این جور چیزها می شوند اما من دچار سر در گمی فلسفی شده ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 10:46 |

چهره شهر تغییر کرده، هر کسی را که می بینی شاخه گلی به دست دارد یا بسته ای و پاکتی که اغلب بسته بندی آن به رنگ قرمز است و یک قلب روی آن خودنمایی می کند. اس ام اس است که بین همه رد و بدل می شود. هر کس دوست و آشنایی می بیند می پرسد هدیه ولنتاین چی گرفته. اگر کمی- فقط کمی- به عمق ماجرا نگاه کنیم، فاجعه ای که چند سالی است جامعه را در برگرفته بهتر حس می کنیم. چه کسی به چه کسی هدیه می دهد؟ چه کسی به چه کسی اس ام اس می زند؟ هركس این اس ام اس را برای چند نفر می فرستد؟ و هزار و یک سوال بي جواب ديگر.

***

«چرا آغوش فرهنگ ما اینقدر باز است؟». این سوالی است که مدت هاست در ذهنم بازی بازی می کند. یادم می آید در پیش دانشگاهی روزی تقریباً در همین ایام یکی از دوستان يك پاکت کاکائو را جلوی رویم گرفت و گفت بفرما. وقتي با تعجب داخل پاکت را نگاه کردم، گفت: «ولنتاینه دیگه!»

همان موقع با خودم گفتم: «ولنتاین هست که هست، ما این وسط چه کاره ایم؟». مثل این که فقط عادت کرده ایم ببینیم کشورهای دیگر و مردمشان چه می کنند تا ما هم برویم سراغش. تا کسی هم انتقاد می کند می گوییم این یک رسم و عادت کلیسای کاتولیک ها بوده و پیشینه دینی دارد، پس جای هیچ سوالی هم برایش نيست. خب اگر مربوط به دین مسیحیت است، ما این وسط چه کاره ایم؟

اگر مطالعه درست و پیمانی داشته باشیم، می بینیم که این رسم مربوط به ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 19:38 |

آفريقا

یک بار با خانواده عمویم رفته بودیم بندر عباس. پسر عمویم که آن موقع ها 5-6 سال بیشتر نداشت با دیدن بومیان بندر می گفت چقدر اینها چرکند! چند وقت است حمام نرفته اند؟!

شاید همین ماجرا نقطه عطفی شد در نگرش و دید من نسبت به کسانی که رنگ پوست و نژاد متفاوتی نسبت به ما دارند. حالا می خواهند هم وطن ما باشند یا آفریقایی و سرخ پوست. در بسیاری از موارد حتی از سفید پوست ها هم بیشتر دوستشان دارم. این یک حس ترحم نیست بلکه واقعیتی است که در نگاه های گیرا و چشم های نافذشان وجود دارد. آنها مردم بسیار مهربانی هستند که اگر با آنها برخورد داشته باشید، می دانید که منظورم چیست. به نظر من خدا در وجود آنها زیبایی دو چندانی گذاشته. فقط کافی است کمی چشم هایمان را باز کنیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 11:45 |

ميدان آرژانتين- ابتداي خيابان احمد قصير

- مستقيم...

يك تاكسي رنگ و رو رفته نگه مي دارد، مي دوم جلو مي نشينم. از بس كه عقب نشستن دردسر پياده و سوار شدن دارد، ترجيح مي هم جلو بنشينم.

به محض اين كه در را بستم يك صداي تق شنيدم اما به روي خودم نياوردم و مثل هميشه نگاهم را انداختم به خيابان و آدم هايي كه مي دوند.

راننده مسافر جديدي سوار كرد. دوباره به محض بسته شدن در يك صداي تق ديگر شنيدم. برايم جالب شد كه بدانم اين صدا از كجاست. نگاهي به سمت چپ انداختم و ديدم پير مرد تاكسيمتر را به كار انداخته. باورم نمي شد كه در همين تهران خودمان كسي از اين وسيله كه خيلي هم عجيب غريب مي نمايد استفاده كند. چند بار ديگر هم نگاه كردم تا مطمئن شدم. بعد كه نگاهم به شيشه جلو ماشين افتاد ديدم برچسبي بر روي آن است كه بر روي آن نوشته شده: « در اين تاكسي براي محاسبه كرايه از تاكسيمتر استفاده مي گردد.»

در تمام مدتي كه ماشين ترافيك خيابان بخارست به سمت قائم مقام را طي مي كرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 18:18 |

 یادم می آید پیش از اینها - به حساب تقویم می شود حدود 17-18 سال پیش- هر وقت قرار بود عکس بگیریم، کلی بهمان سفارش می کردند که صاف بایست و دست هايت را پشتت بگذار و خیلی متین و باوقار صاف به دوربین نگاه کن. ما هم چون دوست داشتیم ازمان عکس بگیرند شق و رق می ایستادیم و جُم نمی خوردیم تا مبادا عکسمان بد از آب در بیاید. تازه آن موقع که همه دوربین نداشتند، پس این یک فرصت بی نظیر در زندگی مان به حساب می آمد. تا کلی صبر كنيم و خون جگر بخوريم تا فیلم 36 تایی دوربین تمام شود و براي ظهور روانه عكاسي بشود، ذوق و شوق آن لحظه ها فراموشمان می شد. اما باز هم دیدن آن عکس های فیگوری هیجان زيادي داشت.

اما امروز با دوربین دیجیتال، ماجرا جور دیگری شده. هر کس یکي از آن ها را در سایزها و اندازه های مختلف همراهش دارد و كوچک ترین اتفاقي را كه دور و برش مي افتد، ثبت مي كند. همان لحظه هم عکسش را ارزیابی مي كند و اگر دلخواهش نباشد فوری تکرارش می کند. نه محدودیت فضا دارد، نه زمان. از آن ذوق و شوق عجیب کودکی ما هم خبري نيست.

نکته جالب تر این که مدل فیگور گرفتن ها هم تغییر کرده. دیگر از آن رسمیت دوران گذشته خبری نیست و تا یک کم صاف می ایستیم صدای عکاس در می آید که چرا مثل عصا قورت داده ها ایستاده اي؟ چرا این قدر رسمی؟ یک کم راحت تر و عادی تر باش!

همه چیز تغییر کرده، حتی لحظه های استثنایی عکس گرفتن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 15:53 |

تلويزيون براي اعلام ساعت پخش سريال محرمي اش ، با خط نستعلیق زيرنويس كرد:«پریدخت». فكر كردم توي اتصال خ به ت کشیده یا همان به اصطلاح ب 11 نقطه اش باید مرکب را طوري تقسیم کرد که کم نیاید. بعد بنا به عادتی که سال هاست دارم، شروع کردم به نوشتن با انگشت به روی پا. این نوشتن در هوا یا هر چیز دیگر، عادت قشنگی است از دید خودم. چون همیشه بر خلاف نوشتن با دوات و قلم، خوب از آب درمی آید. همان نوشته فرضی را می بینم و ایرادهایش را به خوبی متوجه می شوم.

نوشتن با قلم را دوست دارم. یکی از بهترین کارهایی است که آرامم می کند. مدت هاست بدجوری هوس نوشتن به سرم زده. اما بهانه بزرگی به نام درس مانعم می شود. کاش زودتر این یک ماه هم تمام شود تا دوباره نوشتن را از سر بگیرم. دلم برای بوی دوات و صدای غژغژ کشیده شدن قلم بر کاغذ نیم گلاسه تنگ شده. یاد زمانی به خیر که قد یک دفتر نوشتم: «چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم.»

یک کم که خطم بهتر شد، حتماً نمونه اش را می گذارم اینجا. آرامش عجیبی در دل ذره های کربن این مرکب نهفته است. می توانید امتحان کنید. آرامش؛ اتصال«م» به «ش» بی دندانه کشیده.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 9:43 |