تبليغاتX
ماندگار

اینقدر دیدن صحنه های خیابان آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم. اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از آنها بود.

پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ... نمی دانم. به راهم ادامه دادم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 7:24 |

با جمعي از دوستان دانشگاهي به همراهي يكي از اساتيد عزيز(!) رفته بوديم مركز رايزني ايران. آقاي رايزني در مورد فعاليت هاي اين مركز صحبت مي كرد و اينكه هدفشان از راه اندازي اين مركز در كشورهاي مختلف اشاعه زبان فارسي است و از اين حرف ها. گاهي هم به صحراي كربلا مي زد و از هر دري سخن مي گفت. مثلا مي گفت امام موسي صدر كه ايراني بوده و رفته لبنان، با كارهايي كه كرده نام ايران و ايراني ها را بر سر زبان ها انداخته و كلي تلاش كرده و از اين حرف ها! در همين ميان استاد عزيز ما دستش را بالا برد و از آقاي رايزني پرسيد: ببخشيد آقاي صدر الان زنده هستند؟ ما چطور مي توانيم با ايشان ديداري داشته باشيم و در اين موارد باهاشون صحبت كنيم؟

چشم هايم از حدقه زده بود بيرون و خيلي خودم را كنترل كردم كه بلند نشوم و حرفي به استاد عزيز كه مثلا سال هاست عضو هيئت علمي دانشگاه است و حرف از جبهه و جنگ مي زند و كلي ادعا دارد، نزنم. داشتم شاخ در مي آوردم از اين حرف و هنوز كه هنوز است نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه بهش فكر نكنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:8 |

سفر تقریبا 6 روزه من –که قبلا توصیفش را گفته بودم- از تهران شروع شد به سمت مشهد، آن هم با قطار. این چند وقت اخیر سفر زیاد رفته ام، اما این یکی چیز دیگری بود. فضا با همه حاشیه هایش تاثیر زیادی روی حالم داشت. مدت ها بود خودم را به این خوبی ندیده بودم. ذکر چند نکته از این سفر خالی از لطف نیست؛ هر چند که تکرارش برای من سرشار از نشاط و شادمانی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:7 |

دارد می رود سفر، آن هم یک جای خوب. فقط بهش می گویم برامون دعا کند

می گویم دعا کن دل هامون صاف شه،

نیت هامون درست و

قضاوت هامون بجا.

فکر می کنم اگر همین چند تا اتفاق هم در زندگیمون بیفته برامون کافیه.

شما هم دعا کنید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 8:11 |

دلم نمی خواهد چیزی بگویم جز اینکه مثل ذكر مصيبت خوان ها اول بروم سراغ جمله آخر:

بابت اتفاق هايي كه ديروز افتاد اول شوكه شدم، بعد ناراحت. اما مدت هاست ياد گرفته ام از حرف هاي مردم ناراحت نشوم. فقط از دست شيطان رانده شده پناه بردم به خدايي كه اگر در زندگي ام هيچ چيز هم نداشته باشم، به بزرگي او ايمان دارم و مي دانم كه به همه احوالاتم آگاه است. و متاسف شدم براي ذهن هاي كوچك و محدود و مرده اي كه جز بدبيني و خاله زنك بازي، دل مشغولي ديگري ندارند.

جهت اطلاع عزيزاني كه مسبب اين اتفاق ها بودند بايد بگويم فقط صداي ناس و فلق بود كه ساعت ها در سرم مي پيچيد و قرآني كه روبرويم باز كرده بودم و تكرار مي كردم "از خدا بترسيد كه هر چيزي را اگر آشكار يا پنهان كنيد، خدا بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است."

دوست عزيز، نمي دانم چند بار طول و عرض گاندي را پياده رفتم و برگشتم. نمي دانم چقدر در تاريكي شب در خيابان ها پرسه زدم تا كمي آرام شوم. مهم نيست چطور با وجدانت كنار آمده اي. آن روز مي رسد كه به اشتباهت اعتراف كني، اما حيف كه كار از كار گذشته. حالا بدان و مطمئن باش كه نه از دستت ناراحتم و نه چيزي به دلم مانده؛ آنقدر دلم بزرگ هست كه حرف هايت را ناديده بگيرم. فقط برايت دعا مي كنم... باشد تا رستگار شوي.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 9:27 |

"انگشتر پول عشقه." همین جمله اش کافی است که بروی در بحر کسب و کارش. اسیر فیروزه است و عقیق. عشقش عتیقه است. کلاه شاپو و چین های صورتش نشان می دهد که چقدر از عمرش را صرف دایره عشق کرده. میگویم: یعنی چه که انگشتر پول عشق است؟

با لهجه خاص خودش می گوید: یعنی هر چه که عشقت برایت بیرزد، به همان اندازه برای انگشتر پول می دهی. عشق هم که بها ندارد...

می گویم: پس با این حساب با پولی که برای هر انگشتر می گیری، حسابی اوضاع مالی ات روبه راه است.

می خندد و می گوید: گفتم که جوون، انگشتر پول عشق است... و تو هنوز نمی دونی عشق چیه و بهایش چقدر است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 13:2 |

سلام

من همین حالا از یک سفر ۶ روزه فوق العاده عالی برگشتم. به طوری که ۴ شب پیاپی است که نخوابیده ام، ولی شور سفر من را همچنان سرپا نگه داشته است. چون در حال حاضر امکانات لازم برای نوشتن و درج تصاویر این سفر را ندارم، خواستم اطلاع دهم که به زودی این کار را خواهم کرد.

پی نوشت۱: این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت و به زودی به روز خواهم شد.

پی نوشت۲: برای دیدن فتوبلاگ من می توانید به اینجا مراجعه نمایید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 10:28 |

گفتی که خواب دیده ای می روم مسافرت؛ شاید هم با هم می رویم سفر.

گفتم خیر باشد. خواب سفر همیشه خوب است، رهایی است و آزادی و خلاصی.

حالا دو روز است چمدانم را بسته ام. شاید که امشب صدای سوت قطار را با هم بشنویم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 4:14 |

بوی نان سنگک تازه را که با بوی خاک باران زده و شبنم صبحگاهی ترکیب کنی، می شود طعم و بوی صبحانه ای که ما خوردیم؛ درست همان جا روی تخته سنگ بزرگی که آب رودخانه با شتاب فراوان به اش برخورد می کرد.

این بار طعم ملس تمشک های کوهی را چشیدیم، از سرازیری ها و سربالایی های زیادی بالا رفتیم، بهترین نان و پنیر و گوجه دنیا را خوردیم و روی صخره های بزرگ، زیر آفتاب کوهستان دراز کشیدیم. زندگی را نفس کشیدیم و دوباره تازه شدیم، زنده شدیم؛ تازه تر از قبل.

صدای آب رودخانه و سکوت و عظمت کوه کافی بود تا نخواهیم برگردیم، تا صمیمیت قله را ترجیح بدهیم و بخواهیم که به زندگی دل بدهیم.

پی نوشت: دراز کشیده ام و چشم هایم را از زور نور آفتاب مستقیم بسته ام و دارم به صدای سوز کمانچه استاد گوش می دهم. پلک هایم ناخودآگاه می لرزد. می گویی: "چقدر تندتند نفس می کشی؛ مثل گنجشک." خنده ام می گیرد... مطمئن می شوی که من خوبم و لرزش پلک ها از نور آفتاب است و لاغیر.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:40 |

نهار خورده ایم و اتوبوس در حال حرکت است. خسته شده ام از بس بیرون را تماشا کرده ام. منظره های بیرون با اینکه دیدنی است، اما برایم تکراری شده. خوابم هم نمی برد. چانه ام را تکیه دادم به ساعد دست راستم و دارم از فاصله بین دو صندلی، جلو را نگاه می کنم. همسفر صندلی جلویی کتابش را با طمانینه از کیفش در می آورد و شروع می کند به ورق زدن. انگار متوجه حضور نگاه های خسته من نمی شود. آنقدر ورق می زند تا می رسد به صفحه مورد نظرش. بدون توجه به او، شروع می کنم به خواندن: "او همیشه گرمش است، من همیشه سردم. تابستان که به راستی هوا گرم است، جز این که گلایه کند بسیار گرمش است، کار دیگری نمی کند و از اینکه می بیند من شب ها ژاکت می پوشم کلافه می شود."

سرم را برمی گردانم سمت پنجره؛ بدون اینکه وضعیت نشستنم را تغییر دهم. هوا گرم است. با اینکه اتوبوس کولر دارد، اما جوابگوی گرمای جاده نیست. این چند تا جمله من را به خودش مشغول می کند؛ شاید به عمق همین دره های عمیقی که سمت چپ جاده خودنمایی می کنند. همین دره هایی که پر از درخت و بوته هستند و تا جایی که دیده می شود، مه است و مه و نادیدنی. تناقض همیشه در زندگی بشر حرف اول را می زده. همه مشکلات از همین فکرهای متفاوت شروع می شود. اول اسمش اختلاف نظر است و اختلاف سلیقه، بعد کم کم بزرگ می شود و می شود یک توده ای که در همین دره های عمیق و بزرگ هم جا نمی شود. بعد چون دیگر این توده جای رشد ندارد، مثل خوره می افتد به جان آدم ها و آنها را نابود می کند. دارم سعی می کنم نقیضین را با هم یک جا جمع کنم، خیلی هم با خودم کلنجار می روم. تا چشم کار می کند دره است و مه و درختانی که در هوای مه آلود تصویر مبهمی از آنها دیده می شود. دوباه سرم را برمی گردانم سمت صندلی جلو. همسفر صندلی جلویی هنوز دارد به کتاب خواندنش ادامه می دهد و آنقدر غرق تناقض های این دو نفر است که باز هم متوجه من نمی شود. "وقتی آن قدم زدن کهن مان را در خیابان ناتزیوناله به یادش می آورم، می گوید یادش است. اما می دانم که دروغ می گوید و هیچ چیز یادش نمی ماند. و من گاهی پرسم آیا آن دو نفر، ما بودیم؟ بیست سال پیش در خیابان ناتزیوناله؛ دو شخص مهربان و فروتنی که در آفتاب رو به غروب، صحبت می کردند. که شاید از همه چیز حرف زدند و از هیچ چیز. دو مصاحب دلپذیر. دو جوان روشنفکر در حال قدم زدن. بسیار جوان، بسیار مودب و بسیار حواس پرت. هر یک کاملا آماده قضاوتی خوب برای دیگری، از سر حواس پرتی و هر یک بسیار آماده جدا شدن از دیگری؛ در آن غروب، در آن گوشه خیابان."

اتوبوس همچنان در جاده مه گرفته به راه خودش ادامه می دهد. ترجیح می دهم برگردم و به صندلی خودم تکیه بدهم بی آنکه همسفر صندلی جلوییم متوجه حضور من شود.

توضیح*: تیتر برگرفته از ششمین فصل کتاب فضیلت های ناچیز اثر ناتالیا گینزبورگ است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:29 |

گاهی اتفاق های ساده را که کنار هم بگذاری، برایت می شود یک شادی بی اندازه، یک خوشحالی پیش بینی نشده که درجه و مقیاسی برای اندازه گیری میزان آن وجود ندارد.

گاهی، فقط گاهی که اتفاق های ساده را کنار هم بگذاری، به دنیا و زندگی لبخند می زنی و دلت می خواهد با هیجان آنها را برای همه تعریف کنی. مثل من که می خواهم چند اتفاق ساده و شايد بي مزه را کنار هم بچینم...

یکی از دوستان خوبم به من می گوید تو مثل مریخی ها هستی، ساده ترین چیزها را هم با هیجان تعریف می کنی که آدم به وجد می آید و دوست دارد آنها را تجربه کند. حالا این دوست ما مریخی ها را کجا دیده دیگر باید از خودش بپرسید!

1. با الگانس زیر پایش بد جوری قند در دل ما آب می کرد. دلمان می خواست پشت فرمان این ماشین بنشینیم و گازش را بگیریم. مثل اینکه صدای دل ما را شنید و زد کنار. گفت: بفرمایید شما بنشینید، برای ما دیگه عادی شده! پروازکنان رفتیم و خودمان را به صندلی راننده رساندیم و گازش را گرفتیم. می گفت برای اینکه شتاب ماشین دستت بیاد پایت را روی پدال گاز تا آخر فشار بده. خلاصه اینکه ما که کیفور شده بودیم، با الگانس موتور 3500 فول ورژن داشتیم پرواز می کردیم میان موج های دریا، به همین سادگی!

2. یک عالمه صبحانه -آن هم با کل کل- خورده بودم، بعدش هم کلی ساحل نوردی کرده و بالا و پایین پریده بودم، ولی باز هم احساس سیری مفرتی داشتم. اما دیگران فکر می کردند الکی می گویم. مجبورم کردند یک عالمه نهار هم بخورم، آن هم با یک نهار پرملات!

3. وقتی يك ساعت تمام در هواپیما باشي كه به دليل ترافيك هوايي اجازه فرود ندارد، مجبوري از ديدن تهران از آن بالا لذت ببري؛ آن هم در شب و در زير نورپردازي هاي فوق العاده. وقتي در هدفن در گوشت نواي عود و كمانچه هم زير صداي استاد بپيچد، معركه مي شود و تو مي خواهي هواپيما هيچ وقت روي زمين نيايد. گاهي دلت مي خواهد جسارت مي كردي و خودت سنتور اين تصنيف را مي نواختي، سرت را با تكان مي دهي و لذت شنيدن شب، سكوت، كوير را در شب و بر فراز تهران هم تجربه مي كني. ببار اي ابر بهار، با دلم به هواي زلف يار، داد و بيداد از اين روزگار، ماهو دادند به شب هاي تار...

4. در پایان هم جا دارد از جناب مارمولک محترم تشکر کنم که در این دو روز قبول زحمت کردند و با بنده هم اتاق شدند. به طرز ناجوری از بودن با ایشان مشعوف شدیم. حالا خانوادگی با من هم اتاق شده بودند یا تنها، در جریان نیستم. من یکی شان را دیدم! به هر حال در دیار غربت با حضورشان ما را از تنهایی نجات دادند.

پی نوشت تصویر: اینجا ایران است و من "تو" را دوست دارم. خواننده محترم لطفا به خودتان نگیرید. چون منظور از "تو" خلیج فارس می باشد.

عکس: خودم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 9:19 |

زل زده به چشم هاي من. تقلا مي كند كه چشم هايش خيس نشوند. حتي پلك هم نمي زند. مي خواهد جلوي بغضش را هم بگيرد، موفق مي شود و نمي شود. شادي هميشگي توي صورتش نيست. پف صورتش نشان مي دهد كه يك چيزي راحتش نگذاشته.

مي گويد: "ديروز رفتم پشت ديوار دانشگاه نشستم و كلي گريه كردم. همه چيز ماجرا را براي خودم تجزيه و تحليل كردم. به خودم مي گم اگر او بود وضع من خيلي بهتر از حالا بود. اگر او بود نمي ذاشت من الان اين جوري باشم. اين استاد بي شعور به خودش اجازه نمي داد با من اين جوري حرف بزند. من تو زندگيم چيزي كم نداشتم ها، ولي اگر او بود..."

ديگه چيزي نمي شنوم. فقط به اين فكر مي كنم كه چطور توانسته اينقدر مرد بار بيايد. بعد به اين فكر مي كنم كه خب آدم ها در شرايط سخت هميشه بهترين واكنش ها را نشان مي دهند. ذهنم مي رود در دالان پيچ در پيچ فكرها و فكرهايي كه فوج فوج هجوم مي آورند به مغزم.

به زحمت فقط مي توانم بگويم: "فقط بايد به يقين برسي. به يقين، به اطمينان، به صاف بودن ته دلت. ديگه بقيه اش خودش درست مي شود."

داره مي رود. خداحافظي مي كند. از پشت شيشه برايش دست تكان مي دهم و به گوشه چشم هايم كه حالا خيس شده دست مي كشم. به يقين فكر مي كنم و او كه حالا ديگر رفته.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 9:34 |
این همان جایی است که روز پنچ شنبه آنجا اتراق کردیم.

چند تا عکس هم هست که می توانید در ادامه ببینید و با ما در این شادی بی حد و حسر شریک شوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 9:41 |

وقتی صبح دومین روز پائیزی خیلی زود از خواب بیدار شوی و به سرت بزند که بروی میدان تجریش تا ببینی بعدش چه می شود؛

وقتی بدون هیچ برنامه قبلی سر از دربند در بیاوری؛

وقتی ظرف چند ساعت بهترین همراه ها و پایه های دنیا را کنارت داشته باشی و با هم بزنید به بالاترین جایی که می شود رفت؛

وقتی باران بگیرد و با همه لجاجتت از روی تخته سنگی که روی آن بیتوته کرده ای بلندت کند و مجبور بشوی زیر ایوان آخرین رستوران یا قهوه خانه بین راهی پنهان شوی؛

وقتی باران آنقدر شدید شود که حتی آنجا هم دیگر جوابگو نباشد و کم کم به ایوان آن جایی که بیشتر شبیه کلبه های کارتون هاست پناه بگیری؛

وقتی آنقدر باران ببارد که از رو بروی و تسلیم تنها گزینه انتخابی شوی و بعد تازه مجبور شوی از زور هوای زیادی خوب و البته کمی سرد(!) از پتوهای زیرانداز تخت های قدیمی به عنوان روانداز استفاده کنی؛

وقتی کثیف ترین پتویی که در عمرت دیدی حکم گرم و نرم ترین پتوی دنیا را پیدا کند؛

وقتی با وجود شی ای به نام پتو همچنان صدای برخورد دندان هایت به هم را بشنوی و از زور سرما همه تنت یکسره بلرزد؛

وقتی حاضر باشی برای یک لیوان چای در آنجا همه اسکناس های کیف پولت را پیشکش دکه دار کنی؛

وقتی تنها آهنگ های موبایلت، از شش و هشتی ها گرفته تا آهنگ های تنهاییت بهترین آهنگ های دنیا شود و با همه شان در زیر باران صفا کنی؛

وقتی از میز بغلی بخواهی که صدای آهنگ هایده موبالشان را زیاد کنند یا آرزو کنی در بازی حکم، حریف ساکنان آن یکی تخت و یا وقت ناهار مهمان دوستان تازه یافته ات شوی؛

وقتی دلت بخواهد همه موسیقی های دنیا را همان جا، زیر همان باران گوش بدهی و با همه شان نو شوی و برای همان چند ساعت صدها صفحه از حال خوبت بنویسی؛

وقتی باران آنقدر بر سرت باریده باشد که حتی یک نقطه خشک در لباس هایت باقی نگذاشته باشد؛

وقتی باران همه بدی ها و نفرت ها را از ذهنت شست،

وقتی نو شدی،

وقتی تازه شدی،

وقتی در نفس هایت استشمامش کردی، تازه صدایش را می شنوی که تو را می خواند، از پس همان کوه هایی که تو حالا بر اوج آنها ایستاده ای و نگاه از آسمانش برنمی داری. انگار خداوندگار دنیا را یک بار دیگر به تو هدیه داده تا از زندگی لذت ببری. فقط همین.

پی نوشت1: لذت همان چند ساعت حضور در صدای سکوت و آرامش آنجا به قدری بود که سرشار از انرژی مثبت شده ام و حاضر نیستم همین لذت کوچک را با دنیا عوض کنم. تجربه منحصربفردی بود؛ فوق العاده و غیرقابل توصیف.

پی نوشت2: از نعمت های زیادی محروم بودم، اما لطفش آنقدر زیاد هست که فراموشم نکرده باشد. دارم با سلول سلول بدنم از ذره ذره نفس کشیدنم لذت می برم. لذتی که به بینهایت وصل است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 21:16 |

بنز سفید و سبز خدمت را در پیاده رو پارک کرده بود. از روبرو که می آمدم، کلاه کجی که پشت فرمان نشسته بود آنقدر سعی کرد چشم هایش را خمار کند و نگاهش را متفاوت، که انگار چشمانش از زور خماری بسته شدند!

وقتی از کنارش رد شدم فقط گفتم: "کثافت..."

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:45 |


حکایت ما و رمضان حکایت آن یخ فروشی است که وقتی از او پرسیدند آیا یخ هایت را فروختی؟، گفت: نخریدند ولی... تمام شد.

پی نوشت: تمام شد، به همین سادگی...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 14:51 |

مي گويم: "ديگه گمون نمي كنم فرزند شهيد، آن هم در جمع ما باشه. چون به نظر مي رسه سن همه شون يه جورايي كمه. مگه نه؟"

مي گويد: "نه!"

مي گويم: "مثلا كي موتونه تو اين جمع فرزند شهيد باشه؟"

تو چشمام نگاه مي كنه و خيلي رسا و محكم مي گويد: "من!"

چشم هايم كه چهار تا شده را باز و بسته مي كنم و مي گويم: "جدي مي گي؟ باورم نمي شه..."

سني ندارد، متولد 65، شايد هم کمتر. از سوالي كه پرسيدم پشيمون مي شم. خيلي محكمه. اصلا اشك تو چشم هايش جمع نمي شود وقتي ماجراي شهادت پدرش رو برايم تعريف مي كنه. خيلي استواره. يك لحظه چشم هامو مي بندم و خودم را مي ذارم جاي او. اما دوام نمي آورم و زود چشم هامو باز مي كنم. اگر من كلاس پنجم بودم و پدرم... واي، من از هم مي پاشيدم. من كه آجر آجر زندگيم بر مبناي وجود اين مرد است، اگر نبود، اگر نباشد محال است كه من اينقدر استوار باشم و محكم؛ محال.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 13:54 |

يك "در" هميشه محل و مرور نيست، آن هم در يك مكاني به اسم دانشكده. روزها و ساعت هايي بوده كه با صورت هاي شاد و خندان، نگران و خوشحال، هنگ كرده و بي حوصله، عبوس و ديوانه وار از اين در عبور كرده ايم. گاهي مي خواستيم پرواز كنيم و گاهي حالمان از دنيا به هم مي خورد، گاهي از بس هول بوديم، نمي ديديمش و يك برخورد جدي بينمان ايجاد مي شد، گاهي از زور ناراحتي بهش تكيه مي زديم و گاهي از حرص زياد مي كوبيديمش به چارچوب. همان جايي كه وقت اعلام نمره هاي رياضي عمومي جلويش تجمع مي شد و نزديكي هاي غروب كه مي شد، در آن حوالي پرنده هم پر نمي زد.

حالا همين اين "در" قديمي، شده "دروازه" خاطره هاي عده اي آدم كه ده ها و شايد صدها بار در فاصله 4-5 سالي كه در اين دانشكده حضور داشتند، از آن گذشته اند؛ آن هم با همه اين حالت هاي خوب و بد، با اشك و لبخند و با شور و اميد.

ماجرا از اين قرار است كه با دوستان قرار گذاشتيم يكي ديگر از بهترين خاطره هايمان را در حضور اين "در" در ذهن هايمان ثبت كنيم. اين بود كه چهارشنبه دور هم جمع شديم تا سفره مختصر افطارمان را دم همان در پهن كنيم و اين دور هم بودن را جشن بگيريم؛ آن هم در كنار سفره اي كه خوشمزه ترين غذاهاي دنيا را كه دستپخت خودمان بود، در خودش جا داده بود. دور اين سفره آدم هايي نشسته بودند كه يك دنيا خاطره را زنده كرده بودند و جشن ضيافت را تمام. آن شب شبي كه يك دل سير شادي كرديم، مثل روزهاي خوب دانشجويي از ته دل خنديديم و با يك بغل انرژي از هم خداحافظي كرديم. در حالي به خانه مي رفتيم كه درهاي دانشگاه قفل شده بود، مهتاب همه جا را روشن كرده بود و صداي جيرجيرك ها بدرقه مان مي كرد.

پي نوشت1: اينجا دانشكده رياضي شريف است. همه غذاهاي هم كه مي بينيد - به خصوص سبزي خوردن- كار دست خودمان بود. براي همين لذيذترين غذاهاي دنيار را در هواي ناب آن وقت شب دور هم خورديم.

پي نوشت2: از اينكه دوباره مي توانم در كنار بهترين دوستانم روزهاي خوب گذشته را تكرار كنم، خيلي خوشحالم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 12:21 |

می گویند دورش که می گردی، جوشن کبیر بخوان. به هزار اسم که صدایش کنی، التماسش کنی که از آتش جهنم برهاندت، چنان آرامشی به تو هدیه می دهد که انگار بر روی آب ها شناوری و جز مبهم موج ها هیچ نمی شنوی.

می گویند اسم اعظم در میان این هزار اسم است که جبرئیل در یکی از جنگ ها بر پیامبر نازل کرده. به هر نامی که صدایش کنی، احساس می کنی بیشتر و بیشتر محتاجش می شوی. آنقدر دلپذیر است که با هیچ چیز قابل توصیف نیست. جبرئیل به پیغمبر که در این جنگ جوشن سنگینی پوشیده بود گفت که این دعا را بخوان. اگر جوشن گناه بر تنمان سنگینی کرده، بسم الله، وقتش همین حالاست. "سبحانک یا لااله انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب"

پی نوشت: تجربه شخصی من می گوید تقریبا در هر طواف می توان 30 آیه اش را خواند. یعنی 3 بار که طواف کنی، قدر بر تو نازل می شود...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 20:55 |
 

آن دایره کوچک لا به لای ابرها خورشید است که انعکاس نورش آب های دریا را طلایی کرده. آن نقطه نورانی همان ستاره ای است که از لحاظ اندازه چندین برابر زمین است. همان که هیچ وقت پشت ابرها نمی ماند و نمادی برای روشن شدن حقایق است. این همان خورشیدی است که به همه به یک اندازه می تابد و زندگی بخش زمین به این بزرگی است. حالا می بینی چقدری شده؟ قدر یک نقطه...

(حالا من که یک میلیونیم زمین هم نیستم، چه کسری از این ستاره غول پیکر را تشکیل می دهم؟ اینجاست که باید به کوچکی و خواری خودم ایمان بیاورم.)

اینجا آخر دنیا نیست. یک جایی روی همین کره خاکی است که خدا وسیله ای قرار داده که گوشزدی باشد برای ما. که یادمان بیاورد ای بشر، آن نقطه را می بینی؟ تو حتی یک میلیاردیم آن هم نیستی. حالا چرا اینقدر به خودت می نازی؟

اینجا نقطه ای است که ساعت ها از آن دور نشسته ام و زل زده ام به دنیا، به کار خدا و به عرش و جبروتش. اگر اینجا هم جز دنیاست، پس بهشتش کجاست؟ اگر خوش رنگ و لعاب تر از این، اگر مطبوع تر از این و اگر زیباتر از این هم وجود دارد، پس آنجا کجاست؟

این دو نقطه بالاترین جاهایی بودند که پای بشر به آنجاها رسیده بود. فکر می کنم تا همین جایش هم کافی باشد برای ایمان آوردن. ای بشر، ایمانت کو؟ هنوز هم وقتی به قول خودت توکل می کنی به خدایت، ته دلت می لرزد که مبادا همانی نشود که تو می خواهی و قافیه را ببازی. هنوز هم مطمئن نیستی که ایمان داری یا نداری. این نشانه ها بس نیست برای ایمان آوردن؟

عکس ها: خودم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:44 |